• گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...

آن لحظه‌ها

زمستان بود،
من بودم،
تو بودی،
و غیر از خدا هیچ نبود!
سخن بسیار می‌گفتم
و تو ساکت بودی،
گاه می‌پرسیدی
و گاه به جمله‌ای کوتاه،
چون ناوک مژگانت
چشمان بسته‌ام را
به زخمی شیرین می‌گشودی!

زمستان رفت
تابستان نیز
باز هم زمستان رفت
و تابستان نیز
و گذشت زمستانی دیگر
تا در پس این داغ و سرد کوره روزگار
بسوزم سخت تا من نیز ساکت شوم!

آنروز،
سخن بسیار می‌گفتی
و من ساکت بودم،
گاه می پرسیدم
و گاه به جمله‌ای کوتاه،
آه! مژگانم ناوکی نداشت.
زبانم بسته بود،
و چشمانم گشوده
می‌دید رفتنت را
پیش از آنکه بگویی
"وقت رفتن است!"

...

هنوز تو
سخن می‌گویی
هنوز من
جملاتم کوتاه است
هنوز بی‌پروایی
هنوز هراسانم
هنوز بی پروایی و سخن می‌رانی
هنوز هراس از دروغ گفتن،
لگامم را سخت می‌کشد!
چه آنروز که از عشق می‌گفتی
چه امروز که می‌کوشی
کوه تنفر را نهان کنی
به پشت پرده رنگ و رو رفته سخنانت!

هنوز سختم و سنگین
هنوز مهربانی
هنوز صبورم و نشسته
هنوز در پی آنی
که دلم را، دلم را، دلم را نرنجانی!
هنوز ساکتم و بینا
هنوز سخنرانی و نمی‌بینی!

آسوده باش!
آنکه دل داد آرام‌اش نمی‌خواهد!
آنکه دل داد، داد!
خواهی برنجانش!
خواهی بسوزانش!
خواهی دروغش گو!
خواهی، بلاکش کن!

خواهی بگو تا چشمها را نیز
چون آن زبانی که سخن بسیار می‌گفت
در وادی تاریک خاموشان
به خاک سرد بسپارم!

آن لحظه‌های زندگی را
گر به یاد آری،
شاید بیایی!
بر مزار سرد و خاموشم،
آهسته بنشینی!
نجوا کنی آهسته‌تر
آن لحظه‌ها را بار دیگر،
بار دیگر!

1396/09/26

تعداد بازدید:687
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.