• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

آسمان چشم من

می غرد امشـب آسمان چشــــــم من، باران نمی بارد چرا؟!
در کنج خلوت خیـــــره بر در مانده ام من، کس نمی آید چرا؟!

شبهای جانکاه فراغ عمر من آهستــه و پیوستــــه می پایند
پاییز عمر برگریزان مرا، روز فراق تو ز من پایان نمی آرد چرا؟!

گفتی عطشها و تمنـــــای درون خسته ام دانی و لب بستم
باد صبا خفتیده اندر بستــرت، یک قاصدک آخر نمی آید چرا؟!

چون خســــــــتگان از یار، هر شب بخفتند عاقلان تا بامدادان
یاد تو هر شب می نشیند تا سحر، چشمم نمی خوابد چرا؟!

ساغر به کف رندی کمان ابرو بمانند تو دیدم دوش در مجلس
بینم ترا هر دم به هر ســـــوی العجب دردم نمی کاهد چرا؟!

زاهد ملامت می کند لرزیدنم را تا سحر در بستر بیماری از تو
من چشم در راه طبیبـــم، پشت من جز من نمی خارد چرا؟!

چون شمس عالم آمدی ناگه به شام سرد و تاریکم رها کردی
دیگر ندارم چشم تابیدن ز شمس تو، مرا یک مه نمی تابد چرا؟!

1398/03/16

تعداد بازدید:1143
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.