• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

داروخانه شبانه روزی تخت جمشید

آن روزها در مدارس طرحی بود به نام طرح کاد که از سوی دولت شهید رجایی اعمال شده بود و دانش آموزان دبیرستانی هفته ای یک روز را در محیط کار می گذراندند.

من در داروخانه شبانه روزی تخت جمشید که متغلق به دو برادر پزشک، دکتر مرتضی نیکزاد و دکتر مصطفی نیکزاد بود طرح کاد خود را گذراندم. در داروخانه تخت جمشید آقای جواهری مسئول مدیریت دانش آموزان طرح کادی بود. حدود 30 نفر بودیم که در شیفتهای مختلف در این داروخانه مشغول گذراندن طرح خود بودیم.

به خاطر دارم آن روزها نوجوان بودیم و تازه عطر و ادکلن میزدیم و موهایمان آسمان را خراش می داد و با روپوش سفید بر تن، شنیدن لفظ آقای دکتر از سوی مراجعین حسابی حالمان را خوب می کرد.

روزی آقای جواهری به من گفت برو اونطرف خیابون از قهوه خونه یه کتری چای و چند تا املت بگیر بیار. من هم کارتنی برداشتم و سینی چای و ظرف املت را درون کارتون گذاشتم که با خود ببرم. دستم را گرفت و گفت: نه! سینی رو روی دست بگیر. گفتم چشم و با کلی خجالت و مراقبت از اینکه کسی که منو میشناسه منو نبینه رفتم و برگشتم. آقای جواهری دستم رو گرفت و با خود به پاساژ کنار داروخونه برد پشت ویترین یه مغازه. محکم زد روی شونم و گفت خیلی زود میگذره 15 سال دیگه با خانوم و بچه هات میای پشت این ویترین. اگه اونروز اونا به این لباسها با ذوق و علاقه نگاه کنن و نتونی براشون بخری، اون خجالته که بده، نه خجالت رو دست گرفتن سینی چای و املت.

خداوند رحمت کند شهید رجایی را و اگر آقای جواهری در قید حیات هستند خداوند حفظشان کند و اگر نه، هزاران دعای خیر من و امثال من رحمت ایزدی گردد برایشان.

1396/06/05

تعداد بازدید:461
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.