• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

نوبت تاجری است یک چندی

این روزها وقت سفر است اغنیا مکه و اطراف مکه مثل دوحه و دوبی می روند و فقرا نیز به سوی دگر می روند. من هم سفری داشتم به سوی دگر. معمولا رانندگی فرصت مناسبی به آدم اهدا می کند برای فکر کردن. اندر احوالات خویش غور نمودم و کمی نیز در پوستین خلق افتادم. نتیجه آنکه عهد شکستم و پوستین گذشته را به گوشه ای افکندم و رخت نو بر تن کردم. گویند این رخت در این روزگاران بسیار متداول است و فاخر! تاکنون به توصیه پیشینیانم بشنفتم و هش داشتم که جامه به برخی نمطها نیالایم اما! اما عهد شکستم. همیشه بر خویش مراقبت نمودم که مبادا اندیشه ام یا رفتار و گفتارم آلوده نشود به شیوه سوداگران! بسیار مراقبت نمودم که خود ساده دل نپندارم و دیگران به چوب سوداگری نرانم چه در گفتار و رفتار و چه در اندشه و پندار. فقط متمرکز بر آن بودم که خود از سوداگران نشوم. اما سفر فرصتی پیش آورد برای اندیشیدن! عهد شکستم و مصمم بر آن گشتم که چندی سوداگری کنم، شاید خوشم آمد و تا همیشه سوداگری کردم.

از هفته پیش که تصمیم بر سوداگری و تاجری گرفتم هر بار سعی کردم تا در برخی اوقات و شرایط سوداگری کنم اما نمی دانم چرا نمی شد و کمی ناشی بودم. تا آنکه امروز اتفاق جالبی افتاد! دیشب تا سحرگاهان مشغول آبیاری و کشاورزی بودم. شب سخت و سردی بود. هنوز سپیده خورشید سر نزده بود که به خواب رفتم اما با دلی هشیار که صبح ساعت 8 یکی از دانشجویانم در تهران قصد دفاع از پایان نامه اش را داشت. چند دقیقه قبل از هشت از خواب برخاستم و به سختی پشت کامپیوتر نشستم تا جلسه دفاع ایشان برگزار شود و من هم از طریق اینترنت در جلسه ایشان حضور یابم. جلسه دفاع تمام شد و نمره و پایان. چند دقیقه بعد همکاری که استاد مشاور دانشجو بود و در جلسه به جای من حضور یافته بود با من تماس گرفت و گفت که بعد از جلسه دانشجوی تازه دفاع کرده را ندیده و با ایشان تماس گرفته که به ایشان تبریک بگوید اما دانشجویی که تا دیروز به دفعات با ایشان تماس می گرفته تا کارش انجام شود پاسخ تلفن ایشان را نداده. تمام قد در مقابل این دانشجوی تازه دفاع کرده سر تعظیم فرود آوردم و خود را شاگرد ایشان دانستم که احسنت! رکورد ترکاندید! احتمالا از این پس چند واحد درسی در چند چاردیواری نهفته در کوره راهی که اصطلاحا دانشگاه هم می نامندش تدریس آغاز می کنند و چه سعادتی خواهد بود اگر بنده را نیز به شاگردی قبول کنند. شاگردشان شوم تا ناشی گری هایم را اصلاح فرمایند. نشدنها را شدنی کنند و قدرتی یابم که از این پس من نیز سوداگری کنم و هم پیشه تاجران شوم به جای آنکه هم پیاله ساده دلان.

شاید امروز یک روز مهم در زندگی ام باشد. روزی که تصمیم به سوداگری گرفتم تا از زیانکاران باشم، تا در ظاهر فاخر و بلندمرتبه به نظر آیم و در باطن حقیر و دون باشم. از ظریفی آموختم که سوداگران حرفه ای آنانند که سوداگرند ولی خود را از ساده دلان می نمایانند و این دروغ را نه به دیگران که به خود می گویند تا حس زیانکار بودن، حقیر بودن و دون بودن را در خود تجربه نکنند. با انگیزه ای که امروز دریافت کردم شاید یک سوداگر حرفه ای شدم.

راه پنهانــــــی میخانـــــه نداند همـــه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

1396/06/04

تعداد بازدید:501
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.