• گویند روزی پدری فرزند افسرده خود را به نزد طبیب برد و از او راه چاره خواست. طبیب دستور به آن داد که هر آنچه بیمار میبیند باید سبز باشد.


    ادامه مطلب...



  • پرده پندار و توهمات کشیده شده بر رخ حقیقت در نظر خودپرستان به گونه ای است که امکان هرگونه رهیابی به نتیجه ای معقول و روشن را سلب می کند.


    ادامه مطلب...



  • زهره ندارم که باز کنم پس از آن زمان طولانی که بسته ام چشمانم را! زهره ندارم که پاسخ گویم ترا! زهره ندارم که بپرسم چرا! زهره ندارم که پای نَهَم تاریکی شب را!


    ادامه مطلب...



  • ای چرخ گردون! ای خداوندگار آهنگری که همه به اذن تو می دمند و می گدازند و داغ می شوند! این منم آن آهنی که اکنون فولاد گشته و وجود ذره ذره این دکان بسته به وجود من است!


    ادامه مطلب...



  • چندی قبل با آنان که دوستشان داشتم تماس می گرفتم و یقین می یافتم که شادند و بی آنکه چیزی بگویم با لحن دل انگیزشان آرام می یافتم که حلالم کرده اند.


    ادامه مطلب...

درخت انتظار

مرد آهنگر به ره نشسته است و شاگرد آهنگر می دمد به کوره ای از ذغالهای گداخته! آهنگر قطعه آهن سرخ را در بین ذغالها جابجا می کند و در آخر به آب سردی صدای آه و فغان آهن سرخ و گداخته به آسمان می رسد که ای چرخ گردون! ای خداوندگار آهنگری که همه به اذن تو می دمند و می گدازند و داغ می شوند! این منم آن آهنی که اکنون فولاد گشته و وجود ذره ذره این دکان بسته به وجود من است! کمی مدارا!

سيب از درخت انتظارم چيدی و گفتی كه می آيی
خشكيد از بن اين درخت و دار شد در دشت تنهايی

آندم كه غرق چشم مستت آخرين دَم بر لبانم بود
گفتی كه كمتر! گفتمت زين پس پس از چايی

قامت خميدم زير بار اين غم شيرين و سنگينت
فرهاد من بودم كه ترسيدم ز سنگينی رسوايی

يا رب چراغ خانه من بی رخش افسرده و خاموش
خورشيد روی بی مثالش سر زند شايد به فردايی

گفتی مرا يك شب به كويم آيی و تا صبح می مانی
باور نكرد اين دل ولی ماهم شدی يك شب به رويايی

ساغر شكستم دوش و راه باديه در پيش بگرفتم
بر خار محنت پا نهادم تا سحر هر دم به هر جايی

شايد بيايی با رقیبم بر سر خاكم برای فاتحه شايد
چشمم به راهت مانده و ديگر نمی آيی نمی آيی!

1396/11/08

تعداد بازدید:142
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.