• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

بوی علف

دیروز رفتیم فرحزاد به نیت کباب ماهی! اما این روزها ظاهرا ماهی ها اونقدر ریز هستند که شکار ما نمیشن. عمو ماهی فروش گفت که باید تا آخر ماه رمضون صبر کنید تا ماهی ها درشت تر شن. ما هم گفتیم باشه! فرحزاد با هفت چشمه رنگارنگ و طبیعت بسیار زیباش واقعا معرکه است. باغها و زمینهای کشاورزی سرسبزی که جویبارهای آب روان به همراه موسیقی آواز پرندگان اونو به کوههای رنگارنگی پیوند میده که گاهی سنگی هستن گاهی هم از خاک. با خودم فکر میکردم چه خوب بود اگه میشد اون چیزی رو که در مقابل آدم حضور داره و این احساس رو به وجود میاره، به تصویر کشیده بشه یا تو غالب کلمات دربیاد. به یاد گلستانه افتادم که اگرچه خیلیها اونو ندیدن، ولی یکی پیدا شد با کلماتی ساده طوری وصفش کنه که احساس حضور در گلستانه رو به خیلیها منتقل کنه.

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی، سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری، تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند!

1388/03/24

تعداد بازدید:1664
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.