• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

ماه تی تی

تکیده به دیوار بالکن تکیه زده و منتظر به آنسوی خیابان می نگرم تا مگر در این غروب غمزده باران بیاید و شب از ره نرسد. چه شبی که با آمدنش باران به گونه می زند و کویر خشک تن سیراب از زلزله شانه هایم می شود.

گر با دگران سحر کنی وای بر من
از کوی دگر گذر کنی وای بر من

دیروز همسایه می پرسید چرا هر شب غرش رعد زهره آسمان می درد و باران نمی آید؟! آرام تر! آرام تر! فشار نشسته بر گسل گلوی آتش گرفته را تاب بیاور! هق هق جایز نیست.

چه آشوبی شوم هر دم که دل میبری از هر کس
چه جنجالی به پا کردی تو در این قلب دلواپس

شاید فردا در کوچه ما هم عروسی باشد و سهم من چند سکه از آنهایی باشد که بر سر عروس و داماد می افشانند. چند روز پیش شنیدم که یکی به عقد آنی درآمد که محکوم به چوبه دار ابدی بود و سفره برکت آغاز زندگیشان را به زندان در انداختند. حکما عروس این روزها را در حال و هوای مزون و آرایشگاه می گذراند!

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست

انفرادی همه شب من به خیابون میزنم
خسته از حال و هوایی که به این ویرانیست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست!

به دوران خردسالی وقتی دلتنگ دوستی می شدم که گرد سفر پرده بر چهره اش انداخته بود نیمه شبان به پشت بام خانه به تماشای ماه می نشستم و زیر لب زمزمه می کردم: ماه تی تی! دوست منو دیدی؟! دلم ساعت 12 نیمه شب می خواهد. دلم خردسالی می خواهد! دلم تماشا می خواهد!

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران

راستی چقدر حرف می ماند که باید برای همیشه ناگفته بماند. چه شعرها که باید سروده شود و آنکه باید بخواند هرگز نخواند.

https://www.aparat.com/v/XuckK

1396/12/08

تعداد بازدید:398
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.