• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

نگاه سبز

گویند روزی پدری فرزند افسرده خود را به نزد طبیب برد و از او راه چاره خواست. طبیب دستور به آن داد که هر آنچه بیمار میبیند باید سبز باشد. پس از اندی پدر به جهت سپاس و قدردانی به نزد طبیب رفت و گفت که همه خانه و وسایل کاشانه را به رنگ سبز نواخته اند و فرزندش بهبودی یافته است. طبیب با خود اندیشید به جای رنگ کردن دنیا به سختی و دشواری، می توان به آسانی نگاه خود را عوض کرد و با عینکی سبز دنیا را سبز دید.

من به هر سو رو کنم جز تو نبینم قبله و ایمان من
آنچه بر تن می کنی ســـرخ است یا چشمان من؟!!

حرف از نگاه سبز زدم حیفم آمد این چند بیت را از حمید مصدق نقل نکنم.

سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم!

1396/11/26

كلمات كليدی: حمید مصدق - باران - زندگی - عشق
تعداد بازدید:791
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.