• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

چرا برزخ؟

سوالات بسیار و نهی و امر و عتاب بسیارتر شنیدم که چرا چنین می کنی یا چنان میگویی یا چونان می نویسی؟! تازگیها باید به خاطر عکسها و فیلمهایی که در اینستاگرام می گذارم هم در اتاق من پاسخ دهم. چرا؟ نمی دانم.

من که هیچ، اتاقی را که برای خود ساخته بودم با اندک مهمانانی باقی مانده است که نه آنقدر زیاد می شوند که لااقل حال و هوای جشن و سرور و شادمانی در دل خودشان افکنند و نه می روند که بی دغدغه فکر و برداشت دیگران، من بتوانم در آن بنویسم، پایی دراز کنم و ...

بگذریم از اینهمه که شاید همه نظرات و پیشنهادات و گله ها و دعواهای شنیده را در همین مجموعه دسته بندی کردم و البته که اگر برایم قابل تحلیل نباشند عیبی بر من نیست. قصد دارم افشاگری کنم!!! و بگویم که در این چند ماه یا یکی دو سال اخیر چه دیده ام و چه شنیده ام و چه حس کرده ام و چه احساسی نسبت به چه کسی دارم. گنگ و درهم و به قول آن یکی گیج هم نمی نویسم. شفاف شفاف، به قول مهران مدیری صاف صاف می نویسم.

پس شما هم که تا حالا نرفته اید، این چند قسمت را هم بمانید و در پایان برزخ، یا بروید! یا بروید! در کوچه خودتان هم جایی برای بازی کردن هست. اصلا اینجا جایی برای هیچ حرف و کاری نیست. به من چه که در کوچه شما جا برای چه چیزی هست یا نیست. اینجا خبری نیست. اگر باشد هم به شما مربوط ... نه! ببخشید. به خودم مربوط است. شاید تا پایان برزخ اتاق من که نمی دانم چقدر طول می کشد، برزخ من هم تمام شده باشد که در آن صورت رفتن و ماندنتان فرقی نمی کند. همانند دفعه قبل خواستید بمانید، خواستید بروید. خواستید بنویسید، خواستید ننویسید. اما از من انتظار پاسخ نداشته باشید که پاسخ ندادن من هیچ دلیل و علتی ندارد. تنها دلیل آن حیرانی من است! نمی دانم! نمی توانم تحلیل کنم! نمی توانم به خاطر آورم که شما که دوست قدیمی هستید، کدام دوست قدیمی هستید. دیروز چه گفتید و امروز از من چه شنیدید.

جز چند سکانس رنگ و رو رفته از عمر گذشته ام چیزی در آرشیو درب و داغان ذهنم باقی نمانده است که از آن انتظار نوشتن داشت. همین چند قسمت را هم که می نویسم نمی دانم چه مینویسم! نمی دانم خوب است یا بد است. معنی نظرات شما را نمی فهمم. حتی فردا که متن خودم یا پاسخی که به شما داده ام را می خوانم هیچ نمی فهمم! نمی فهمم! اصلا نمی خواهم که بفهمم.

خیلی زود قسمت اول برزخ را می نویسم.

1396/03/16

كلمات كليدی: دیروز - برزخ - فردا - پس فردا
تعداد بازدید:785
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.