• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

در باغ - 4

در باغ خبری نیست! ساقی به زیر درخت گیلاس خفته است و گهگاه با نسیمی که رخش را می نوازد کمی جابجا می شود. لحظه های شب می گذرند و جز صدای نفس ساقی هیچ در این باغ شنیده نمی شود. انگار نه انگار که در عالم از روز اول تاکنون کسی بوده یا اتفاقی افتاده. اگر هوا اندکی گرم یا سرد شود قطعا باعث می شود ساقی تکانی بخورد، اما خارج از این باغ اگر دنیا هم جابجا شود اثری در لرزش برگ درختان باغ دیده نخواهد شد. گویی آوازه خوان قهوه خانه هم به خوابی عمیق فرو رفته. اما نه! گویی از خواب برخاسته و زیر لب آوازی زمزمه می کند.

به رویای خوشی دیشب خرامیدی، به خوابم آمدی تو
چه زیبـــا و چه بی پروا چنان جام شـــــــرابم آمدی تو

ســــــــرای مهربانی شد سراي تار و تاريك دلم ديشب
به آغازين شب يلــــدای ماهی سرد، مهتابم آمدي تو

مرا ديگر اميد روبروي تو نشستن تا سحـــــرگه نيست
چو ديشب آمدی گفتی که از بهر حســـــــابم آمدي تو

دو صد شب بگذرد تا آن كه شاهين فكرت درمانده من
بلرزد بر خود و داند كه بر بخـــــــــــــــت خرابم آمدي تو

چه كس داند كه شبـــــــــهاي دگر ماه چه كس باشي
به قصد خواندن يك فاتحـــــــــــه چون بر ترابم آمدي تو

سکوتت سردی خاکستر و من زیر آن بی تاب بی تابم
چو آتـــــــش از براي ســـــــــوزش قلب كبابم آمدي تو

تويي آن آخرين ساقی، نبینندت به شعر من عیان دیگر
تو ديشب خمره خالی كردی و همچون سرابم آمدي تو

توان ادامه دادن ندارم. پایان!

1396/03/10

تعداد بازدید:583
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.