• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

سکرات مرگ

امیر المومنین (ع) در خطبه 109 نهج البلاغه سکرات مرگ را چنین توصیف می کنند:

بلایی که بر سرش می آید وصف ناشدنی است. سکرات مرگ از یک سو و اندوه از دست رفته ها از سوی دیگر او را در بر می گیرد. دست و پاهایش هم سست می گردد، رنگ رخسارش همه دگرگون می شود. انگار رفته رفته مرگ در ایشان نفوذ می کند و مانع از سخن گفتن ایشان می شود. در حالی که محتضر در میان خانواده اش با دیده اش می نگرد و با گوشش می شنود، عقلش هنوز سالم است و فکرش بر جای است. می اندیشد که عمر خویش را در چه راهی تباه کرده است و روزگارش را در چه مسیری گذرانده است. اموالی را به یاد می آورد که گرد خود جمع نموده است و در بدست آوردنش از هیچ حلال و حرامی چشم پوشی نکرده است و از حلال و حرامش به مقدار روشن و مقداری که متشبه بوده بر گرفته است. می بیند وبال اموالی که گرد آورده، دامنگیرش شده و اکنون او از داراییهایش جدا می شود و آن را برای وارثان خود باقی می گذارد. اینان با آن ارث خوش می گذرانند و از آن بهره مند می شوند. پس عیش و خوشی آن ثروت با دیگران و بار سنگین مسئولیتش بر دوش اوست و گروگان او خواهد بود. اکنون که حقیقت مرگ بر او آشکار می شود از پشیمانی و حسرت دست به دندان بگیرد و از آنچه در طول زندگی خود شیفته و خواهانش بوده حال بیزار می گردد و آرزو می کند که ای کاش کسی که به حالش غبطه می خوردم و حسد می ورزیدم، آن ثروت را فراهم ساخته بود و نه من.

مرگ همچنان در بدن او پیش می رود و به جایی می رسد که گوش او مانند زبانش از کار می افتد. او در میان خانواده اش است در حالیکه نمی تواند سخن بگوید و حتی سخنی بشنود. چشمان خود را می چرخاند و چهره های اطرافیان را می نگرد و حرکات زبانشان را می بیند ولی صدای آنان را نمی شنود.آنگاه مرگ او را بیشتر می آویزد. بینایی او مانند شنوایی اش گرفته می شود و عاقبت روح از پیکرش خارج می گردد.

اکنون او لاشه ای است که در میان خانواده اش افتاده و آنان از نزدیک شدن به او وحشت دارند و از او فاصله می گیرند. نه می تواند گریه کنندگان را همراهی کند و نه کسی که او را می خواند پاسخ گوید. پس او را بر دوش گیرند و در گور نهند و به دست عملش می سپارند و دیگر او را نمی بینند.

1389/06/09

تعداد بازدید:2275
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.