• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

اولین روز مدرسه

خیلی زود گذشت. روزی که خیلی از بچه ها با ترس جدایی از خانواده، گریان و نالان به دروازه کهنه و زنگ زده مدرسه می نگریستند. آنروز خندان بودم و خوشحال. با تاکید و اصرار فراوان تنها و بدون همراهی پدر و مادر رفته بودم تا احساس کنم بزرگ شدن را آنهم با چه دلهره ای که سعی در پنهان کردنش داشتم. روز قبل، قرار فردا را با قاسم که سال بالاتر بود برای فردا گذاشته بودم و از فردای آنروز تا مدتها هر صبح پشت در خانه شان ایستاده بودم به انتظار برای آغاز گام نهادن در راه مدرسه. هیاهوی مدرسه هنوز در گوشم هست. همان روز اول فرهاد و رامین را در دو طرف خود نهادم و هنگام گشت و گذار در زنگ تفریح شروع به قیچی کردن بجه ها کردیم. یکی از سال بالایی ها که ما را ناشی و غریبه دیده بود، با تعجب پرسید کلاس اولی هستید؟ هنوز پاسخ مثبت ما تمام نشده بود که برای گرفتن کتابها ما را به دفتر مدرسه هدایت کرد. جایی که ناظم مدرسه منتظر ما بود و مهیا برای چوب و فلک. خدا رحمت کند ننه چراغعلی را! بابای مدرسه ما یک ننه مهربان هم به همراه خود داشت. خیلی زود به داد ما رسید و رهانیدمان. تا سالها بعد که پیر شده بود و روزی که من جوان بودم و چون عصایی زیر بازوانش، هنوز یاد آنروزها را می کرد. آنقدر مهربان بود و دوست داشتنی که بعد از پروازش بابای مدرسه مجنون گشت و پریشان گو. آری چه زود گذشت. تا امروز که دختر گلم، تبسم اولین روز مدرسه اش را تجربه کرد. امیدوارم او نیز سالها بعد از چنین روزی چنان یاد کند که من امروز، با یاد و خاطره های شیرین که هرگز فراموش شدنی نیستند.

1388/07/01

تعداد بازدید:1703
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.