• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

ای گل تازه!

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبراز سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیره به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغیارنمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خون خوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس درنظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها، دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگ دلی! دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم؟

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر، تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنیدم هرگز
از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش

چند صبح آیم واز خاک درت شام روم
از سر کوی تو خود کام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام، روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار؟ چه می پرهیزی؟
یار شو با من بیمار! چه می پرهیزی؟

چیست مانع ز من زار؟ چه می پرهیزی؟
بگشا لعل شکربار! چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته ی داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سرو پا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

چارهء من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیدهء تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف! که این بار چو رفتم، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پامال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه ی دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پر چین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

اینهمه جور که من از پی هم میبینم
زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حدو نهایت نکنم
خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است


به خاطر دارم وقتی سالها پیش، روزی که که دیوان وحشی بافقی را خریدم چنان بی صبرانه هر بیت این شعر را در انتظار رسیدن به بیت بعد با ولع در راه می خواندم که چندین بار با عابرین برخورد کردم.

1388/01/05

تعداد بازدید:1541
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.