• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

آرزوی محال

دوباره می رود تا سحر شود و یک روز دیگر خود را به رخ بکشد که هنوز نیامده ای! اما این سحر به مانند دیگر سحرگاهان نیست. سحری که از پس یک شب قدر آمده باشد حتما متفاوت خواهد بود. اما که می داند که کدامین شب، شب قدر من است؟!

سجده‌گاه و قبـله ام را در رهـــــــــت خواهم گذاشت
ســـوره‌ الروم قـــــرآن یمن را در کفت خواهم گذاشت

آرزوي ديدن روی مهـــــــــــت را بر دلــــــــم بگذاشتی
آرزوي ديدن روز خوشــــــم را بر دلـت خواهم گذاشت

وقت رفتــــــــــن سر نگرداندی كه بينـــــــی اشك من
سيل اشكم عاقبـــــــــــــت در دامنت خواهم گذاشت

گفته بودی رفتـــــــــه ای آن ســـــوی مرز بی كســی
دور گردون دون نمــــــــــاند بی كست خواهم گذاشت

بارک الله، تو عروس عالم آرای جهانــــــــی گشته ای
ریسه خواهم بســـــت و آخـر بر درت خواهم گذاشت

با تو بودم، لحظه های انگبیـــن در کام من بنهاده ای
خاطرات تلخ خود را عاقبـت در دفترت خواهم گذاشت

گفته بودی زير باران رفتنت با دوست يك دم آرزوست
بار ديگر بارش باران اشـــكم بر سرت خواهم گذاشت

پرده افكندی بر آن سوسو زنان استاره لـــــــــرزان من
ماه تابان تر ز مهتاب شبم را در شبت خواهم گذاشت

تو گمان كردی چو آهـــــــــــو من گريزانم ز صياد غمت
بره آهوی دلم را عاقبــــــــت بر ناوكت خواهم گذاشت

می رسد آخــر شب قدری که مهمان اتاق من شوی
ناله خیزد از اتاق و من دعا بر جوشنت خواهم گذاشت

بارالها جان به لب آورديم تا غرق آغوشــــــــــت شوم
عاقبـــــــــــت روزی لبــــــــم را ...

1396/03/28

تعداد بازدید:653
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.