• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

روز مرگ

بعد از ظهرهای گرم تابستان، پدر می گفت چشمانت را ببند تا خواب به آن نرود! چشمانم را چنان می بستم که هرگز نتواند خواب به آن نفوذ کند، از بیم آنکه خواب به چشمانم درز کند، جانم را برباید و از بازی و شیطنت در کوچه های پر از عطش مرا بازدارد. کوچه هایی پر از عطش جنگ و جدل با دوستان، رقابت، رفاقت، همراهی و گاه لبریز از عشق چادر نمازی گلدار که در پس کوچه نهان می گشت. گریزان از خواب بودم و تشنه زندگی! اکنون گریزان از زندگی ام و تشنه خواب! خوابی عمیق و طولانی، به عمق یادآوری لحظه لحظه های زندگی و طول همه آینده که نمیدانم چه اندازه است. به گمانم مسری باشد این بیماری! رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن. ترک من خراب شبگرد مبتلا کن!


به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد؟

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

تو را چنين بنمايد كه من به خاك شدم
به زير پاي من اين هفت آسمان باشد

1394/04/28

تعداد بازدید:3158
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.