• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

روز مرگ

بعد از ظهرهای گرم تابستان، پدر می گفت چشمانت را ببند تا خواب به آن نرود! چشمانم را چنان می بستم که هرگز نتواند خواب به آن نفوذ کند، از بیم آنکه خواب به چشمانم درز کند، جانم را برباید و از بازی و شیطنت در کوچه های پر از عطش مرا بازدارد. کوچه هایی پر از عطش جنگ و جدل با دوستان، رقابت، رفاقت، همراهی و گاه لبریز از عشق چادر نمازی گلدار که در پس کوچه نهان می گشت. گریزان از خواب بودم و تشنه زندگی! اکنون گریزان از زندگی ام و تشنه خواب! خوابی عمیق و طولانی، به عمق یادآوری لحظه لحظه های زندگی و طول همه آینده که نمیدانم چه اندازه است. به گمانم مسری باشد این بیماری! رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن. ترک من خراب شبگرد مبتلا کن!


به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد؟

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

تو را چنين بنمايد كه من به خاك شدم
به زير پاي من اين هفت آسمان باشد

1394/04/28

تعداد بازدید:2868
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.