• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

شبي با خليج فارس

گام نخستين از نيمه شب گذر كرد و رفت به ساحلي به رنگ زيتون تا آرام گيرم در آبي دريايي به بزرگي عشق مردمان ايران زمين، خليج فارس. شرجي هوا با طعمي تلخ كام جانم را شيرين كرد چون مزه پرتقالي نارس و ترش. "رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید." خانه دوست را به ياد آوردم. كه در انتهاي راه شب چراغ تنهايي را فروزان نگه داشته است و گه گاه به بانگي كوتاه مرا مي‌خواند. صورتي همسفر در دست باد مي‌لرزيد و مي‌رقصيد تا راه بازگشت زير باران همراهي پايان يابد. كسي منتظر است؛ نشسته با كودكاني كه بار سياست مي‌برند و چه خالي مي‌روند. تبسم و قهقه‌هايي كه پايان آن است در كنار فرودگاهي كه دزيده شد و دكلي از دروغهاي بزرگ كه گويا آب برده است و كودكان را خواب! صداي اذان مي‌آيد.

چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه‌ی شادآور نغز
از لبان تو شنید:
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می‌توان
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می‌توان در دل این مزرعه‌ی خشک و تهی بذری كاشت
می‌توان
از میان فاصله‌ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله‌هاست“

قصه‌ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه‌ی تو می‌خوابد
قصه‌ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته‌ای اینک و هر سبزه سبز
در تمام دل دشت
سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می‌میرد
رفته‌ای اینک، اما آیا
باز برمی‌گردی؟
چه تمنای محال!
خنده‌ام می‌گیرد.

1394/04/11

تعداد بازدید:1391
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.