• گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...

رندان راه - مقدمه

در روزگاری که سلطان محمود غزنوی حکمران بود و با تکیه بر تخت شاهنشاهی حکم به ظلم و ستم می داد، روزی در گذر از کوی و برزن چشمش به زنی افتاد بس زیبا و دلربا. زود خدم و حشم به صف کرد و در صدر آنها وزیر اعظم خود را که او را هر چه زودتر به قصر آورند و به خدمت او.

وزیر اعظم شاهگوشان و جاسوسان و سالوسان را گسیل داشت تا خبر از احوال آن زن بیاورند و چو دیدند آن زن همسر مردی نجار است، وزیر اعظم با کمال تاسف به خدمت سلطان رسید که به خدمت درآوردن زنی که به همسری شخصی دگر است، باعث بدنامی سلطان می شود.

از سلطان اصرار و از وزیر انکار که باعث آبروریزی می شود تا آنکه وزیر تسلیم گشت و راهی پیش روی سلطان گذاشت. وزیر نوکران را به درب خانه نجار فرستاد که تا فردا صبح خرواری از چوب را به شکل دانه های گندم باید تراش دهی والا حکم سلطان محمود آنست که باید کشته شوی!

لحظه های شب به آرامی می گذشت و سلطان به این امید چشمانش را به خواب سپرد که فردا صبح به بهانه ای نجار را به چوبه دار می سپارد و زن زیبایش را به همسری می گیرد.از سوی دگر نجار نگون بخت سراسیمه به سوی همسرش شتافت که چه کنم که اگر تا فردا صبح خرواری از دانه های گندم نسازم سلطان محمود مرا خواهد کشت.

نجار سراسیمه کار می کرد و آرام نداشت که چگونه تا صبح چنین کند اما همسر زیرکش که به قصد و حیلت سلطان آگاه شده بود او را به آرامش دعوت می کرد چرا که می دانست از او امری محال طلب کرده اند و نجار هر چقدر کوشش کند از عهده آن بر نمی آید. نجار دیوانه وار با خود حرف می زد و آرام و قرار نداشت و همسرش مدام تکرار می کرد: آرام باش! خدا از سلطان محمود بزرگتر است.سحرگاه ماموران درگاه پادشاه سراسیمه درب خانه نجار کوفتند و او را با خود بردند تا تابوتی بسازد برای سلطان محمود سوداگر که از خواب دوش هرگز برنخواست و همسرش بر در خانه او را ساده دلانه و شادمانه بدرقه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد: خدا از سلطان محمود بزرگتر است.

وجود لایزالی که ورای همه هستی و فکرت انسان در روز ازل دست به خلقت کائنات زد، آن است که گویند بی نقص است و از کاستی و غفلت هیچ بر او نتوان انگاشت. هم او در لحظه خلقت هر آنچه آفرید همان بود که اراده اش بود و چون کامل بود هرگز دست در آن نبرد که کژی را راست و کاستی را افزون کند. کائنات را خلق کرد و آن را در راهی نهاد که همچنان در آن راه سیر می کند تا روزی که اسرافیل در صور بدمد و طرحی نو آغاز شود.

سلطان محمود هر بخش کوچک از این کائنات را نمایندگی می کند که به سبب و در طول آن اراده نخستین و نه در عرض آن هر از گاهی سربلند می کند و برای خود قواعد و قوانینی طرح می کند. از این دست است همه بایدها و نبایدها که هر روز و شب هم خود و هم دیگران وضع می کنیم یا وضع شدگان گذشته را اصلاح می کنیم. قواعد سلطان محمود گاه در همان راه گام برمیدارد که راه نخستین وضع شده در روز ازل است و گاه راهی که سلطان در پیش روی خلق می گذارد نه تنها در مسیر آن راه نیست بلکه در جهت مخالف آن نیز هست.

گروهی به راه سلطان می روند و گروهی به راهی که ورای راه سلطان است. راه سلطان سخت است و پیجیده حال آنکه آن راه ساده است و روشن. راه سلطان راه سوداگران است و آن راه راه ساده دلان. راه سلطان مقصدش نه آن است که آرامش باشد و آسایش مگر آنکه سلطان نیز از ساده دلان باشد و راهش همان راه ساده دلان. آدم و حوا، هابیل و موسی، ابراهیم و عیسی، نوح و خاتم رسل محمد مصطفی (سلام الله علیه)، مومنان به دین او و پارسایان پیروان مولا علی علیه السلام و خاندانش، منتظران موعود و حتی رندان عصر حافظ هر کس به حد ظرفیت خود راه ساده دلان را بیش و کم نسبت به دیگران ادراک کردند و در آن راه گام نهادند. یگی چون محمد صلوات الله علیه با گام نهادن در آن راه تا معراج رفت، یکی چون حافظ به زیر چرخ کبود خود را ز رنگ هر چه تعلق پذیرد آزاد کرد.

به حد ظرفیت اندک خود راهی را برگزیدم که راه ساده دلان است. راه ساده دلان همان راه رندان است. راه ساده دلان همان راه رندان است؟! چون نیک نظر کنیم نه راه رندان که رندان راه. راهی که یگانه خالق هستی در کائنات درانداخت حتی بی رهرو و راهبر روان است و پابرجا و این ساده دلان و رندانند که آنرا می یابند و به آن منتسب می شوند. ساده دلان یا رندان راه کلامی است که سعی دارد قواعد کائنات را بیابد و مرور نماید و آنجا که با قواعد سلطان محمود در ستیز است اندکی صبر و تامل و اندکی نشستن به زیر سایه درخت دانایی را تجربه نماید. دانایی به حقیقت نه واقعیت. چه آنکه واقعی است ثمره قواعد سلطان محمود است و گذرا. واقعیت در همین چند قدمی است حال آنکه حقیقت از رگ گردن به ما نزدیک تر است اما آنرا در افق می توان یافت.

ساده دلان یا رندان راه را به تماشا بنشینیم.

1393/08/07

تعداد بازدید:1243
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.