• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

دهکده شلمرود - 15

همونطور که انتظار می رفت سیاوش خان و آقا معلم با استفاده از شگرد تبلیغاتی که خودم پیشنهاد داده بودم، پروژه های عمرانی و خدماتی کدخدا و مش رحیم رو زیر سوال بردن و با استفاده از مساله ارتباط آنا با من و زیر سوال بردن خانواده مش رحیم طی یکی دو روز قبل از انتخابات همه چیز رو به نفع خودشون تموم کردن و عصر روز جمعه با پایان پذیرفتن انتخابات، این سیاوش خان و آقا معلم بودن که خودشونو آماده می کردن واسه تغییر و از این رو به اون رو کردن زندگی خودشون.
آقای دکتر هم فردای اون روز شلمرود رو ترک کرد در حالی که با داروهای مخدری که تو اون مدت به مردم خورونده بود، همه رو مشتری خودش کرده بود و دیگه نیازی به حضورش تو دهکده نبود. مردم بیچاره شلمرود خودشون از این به بعد باید زحمت رفتن به شهر پیش دکتر رو میکشیدن و دوا و داروشونو به قیمت گزاف میخریدن و با مینی بوس نارنجی رنگ شلمرود در حال چرت زدن به ده برمیگشتن. بیچاره مردمی که تو این مدت پشت در اتاقش منتظر می موندن و دعا می کردن خدا حفظش کنه! تازه بگذریم از اونایی که میخواستن دختر ترشیده شونو بندازن به دکتری که واسه همچین پروژه نون داری حاضر نشده بود زن و بچه اش رو از شهر با خودش بیاره شلمرود.
ائتلاف کدخدا و مش رحیم هم مثل همه ائتلافهای قبل از انتخاباتی دیگه دنیا که در هر صورت چه با پیروزی چه با شکست به اختلاف منجر میشه روز بعد از انتخابات به نقطه پایان رسید.
خیلی زود روزها از پس هم گذشت و من زندگی اتفاقی خودم با آنا رو در حالی ادامه می دم که هیچ وقت روزها و شبهایی رو که با فرخ از پشت پنجره خونه مش رحیم با هم رد می شدیم و گوش به درد فراق فرخ می دادم از یاد نمی برم.
اگرچه پیروز انتخابات سیاوش خان بود و فرخ با سمت معاون اولی چهار سالی رو مست فرمان دادن و امر و نهی این و آن بود، اما با گذشت زودهنگام اون چهار سال که بیش از چهار برگ ریزان و برف و بهار و گرما نبود، تازه یادش اومد که خبر از آنا بگیره و همیشه در مقابل علامت سوال زندگی آنا با من موند. اما آنا هنوز برای این سوال که چرا اون روز تو اون نامه اسم فرخ رو ننوشت نه تنها نتونست خودشو ببخشه، هیچوقت نتونست سرنوشت رو عوض کنه!
ادامه ندارد.

1387/07/20

تعداد بازدید:1562
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.