• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

کافی است

اتاق من عطرآگین عطر بهشت است این روزها و سحرگاهانش چنان زیبا و دلنشین شده اند که خواب از چشمانم برده اند. امروز صبح بعد از مدتها دست به دیوان شهریار سخن بردم و چون دیوان حافظ صفحه ای از آن گشودم.

زمن برگشته روی کار جانا
تو هم داری سر پیکار جانا

تو باری از سر پیکار بگذر
که کار من گذشت از کار جانا

عنان از کارزار من بگردان
که دیگر کار من شد زار جانا

گرفتم دشمن جان تو بودم
به زنهار آمدم زنهار جانا

نمیگویم بیا و دست من گیر
برو دست از سرم بردار جانا

خلد خارم کرد در دیده شاید
که در چشم تو گشتم خوار جانا

زمانه تا مرا بی زور و زر کرد
تو هم گشتی ز من بیزار جانا

بود دور از تو مردن بر من آسان
ولیکن زندگی دشوار جانا

وفای توست چون عمر من و ماند
به محشر وعده دیدار جانا

حلالم کن که از فرط محبت
تو را دادم بسی آزار جانا

نه آن بودم که دیدی آه از این عشق
که دارد اینهمه اطوار جانا

چه باید کرد این عشق است و دارد
از این بازیچه ها بسیار جانا

ندانستم که سختی‌هاست درعشق
رهی پنداشتم هموار جانا

گذرگاهت مزار آرزوهاست
قدم آهسته تر بگذار جانا

به من گفتی به یاری پایدارم
رفیقم تا به پای دار جانا

ندانستم رفیق نیمه راهی
به امید تو بستم بار جانا

به زندانم من و در خواب دیدم
که بودم با تو در گلزار جانا

چه خواب دلکشی میدیدم ای کاش
نمیگشتم دگر بیدار جانا

کنون آن خاطرات تلخ و شیرین
به کام جان کنم نشخوار جانا

شبان تیره قوت من بود دود
چراغم آتش سیگار جانا

خوش آن عاشق که دلداری دهندش
رفیقان در غم دلدار جانا

تو خود دانی که من با رفتن تو
نه یارم ماند و نه غمخوار جانا

کنون غم سخت تابد کنج غربت
که ماندم روی بر دیوار جانا

من از باغ محبت برنخوردم
تو باش از بخت برخوردار جانا

به سودای تو خواهم سر نهادن
به کوه و دشت مجنون وار جانا

همه افسانه عشق تو گوید
زنم چون زخمه ای بر تار جانا

شبان تیره با سودای زلفت
بپیچم چون گزیده مار جانا

سرود برگریزان را به گوشم
چه محزون است موسیقار جانا

خزان شد باغ عشق و اشک حسرت
بر او بارنده چون رگبار جانا

خیالت ماه من نامهربان نیست
هنوزم هست یار غار جانا

هنوزم هرشب آید اشک ریزان
به بالین دل بیمار جانا

چه حالی بیندم یارب که هر شب
به بالینم بگیرد زار جانا

به سیمای تو در آئینه ماه
ملالی بود دوش انگار جانا

از این آهی که من دارم عجب نیست
بر آن آیینه هم زنگار جانا

بسی غلطد سرشکم چون ستاره
به دامان شبان تار جانا

به سایه روشن شبها تو بینم
پدیدار از در و دیوار جانا

به افسونت ربودند از من آری
حریفی بود افسونکار جانا

ولی من راز دل در خاک بردن
رواتر دیدم از اظهار جانا

کشیدی دامن از یار وفادار
گرفتی دامن اغیار جانا

دریدی پرده خلوت نشینان
برو ای شاهد بازار جانا

منم با شهریاری مانده تنها
تو با یک شهر هستی یار جانا

کافی است! عطر بهشت هم برای خودتان. عطر بهشت سزاوار سحرخیزانی است که به بانگ مرد حق بر میخیزند و ذکر حضرت حق می گویند. یادم نکنید که نمی خواهم همین مقدار هم سربار کسی باشم.

1396/06/30

تعداد بازدید:1625
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.