کاÙÛŒ است
اتاق من عطرآگین عطر بهشت است این روزها Ùˆ Ø³ØØ±Ú¯Ø§Ù‡Ø§Ù†Ø´ چنان زیبا Ùˆ دلنشین شده اند Ú©Ù‡ خواب از چشمانم برده اند. امروز ØµØ¨Ø Ø¨Ø¹Ø¯ از مدتها دست به دیوان شهریار سخن بردم Ùˆ چون دیوان ØØ§Ùظ ØµÙØÙ‡ ای از آن گشودم.زمن برگشته روی کار جانا
تو هم داری سر پیکار جانا
تو باری از سر پیکار بگذر
که کار من گذشت از کار جانا
عنان از کارزار من بگردان
که دیگر کار من شد زار جانا
Ú¯Ø±ÙØªÙ… دشمن جان تو بودم
به زنهار آمدم زنهار جانا
نمیگویم بیا و دست من گیر
برو دست از سرم بردار جانا
خلد خارم کرد در دیده شاید
که در چشم تو گشتم خوار جانا
زمانه تا مرا بی زور و زر کرد
تو هم گشتی ز من بیزار جانا
بود دور از تو مردن بر من آسان
ولیکن زندگی دشوار جانا
ÙˆÙØ§ÛŒ توست چون عمر من Ùˆ ماند
به Ù…ØØ´Ø± وعده دیدار جانا
ØÙ„الم Ú©Ù† Ú©Ù‡ از ÙØ±Ø· Ù…ØØ¨Øª
تو را دادم بسی آزار جانا
نه آن بودم که دیدی آه از این عشق
که دارد اینهمه اطوار جانا
چه باید کرد این عشق است و دارد
از این بازیچه ها بسیار جانا
ندانستم که سختی‌هاست درعشق
رهی پنداشتم هموار جانا
گذرگاهت مزار آرزوهاست
قدم آهسته تر بگذار جانا
به من Ú¯ÙØªÛŒ به یاری پایدارم
رÙیقم تا به پای دار جانا
ندانستم رÙیق نیمه راهی
به امید تو بستم بار جانا
به زندانم من و در خواب دیدم
که بودم با تو در گلزار جانا
چه خواب دلکشی میدیدم ای کاش
نمیگشتم دگر بیدار جانا
کنون آن خاطرات تلخ و شیرین
به کام جان کنم نشخوار جانا
شبان تیره قوت من بود دود
چراغم آتش سیگار جانا
خوش آن عاشق که دلداری دهندش
رÙیقان در غم دلدار جانا
تو خود دانی Ú©Ù‡ من با Ø±ÙØªÙ† تو
نه یارم ماند و نه غمخوار جانا
کنون غم سخت تابد کنج غربت
که ماندم روی بر دیوار جانا
من از باغ Ù…ØØ¨Øª برنخوردم
تو باش از بخت برخوردار جانا
به سودای تو خواهم سر نهادن
به کوه و دشت مجنون وار جانا
همه Ø§ÙØ³Ø§Ù†Ù‡ عشق تو گوید
زنم چون زخمه ای بر تار جانا
شبان تیره با سودای Ø²Ù„ÙØª
بپیچم چون گزیده مار جانا
سرود برگریزان را به گوشم
Ú†Ù‡ Ù…ØØ²ÙˆÙ† است موسیقار جانا
خزان شد باغ عشق Ùˆ اشک ØØ³Ø±Øª
بر او بارنده چون رگبار جانا
خیالت ماه من نامهربان نیست
هنوزم هست یار غار جانا
هنوزم هرشب آید اشک ریزان
به بالین دل بیمار جانا
Ú†Ù‡ ØØ§Ù„ÛŒ بیندم یارب Ú©Ù‡ هر شب
به بالینم بگیرد زار جانا
به سیمای تو در آئینه ماه
ملالی بود دوش انگار جانا
از این آهی که من دارم عجب نیست
بر آن آیینه هم زنگار جانا
بسی غلطد سرشکم چون ستاره
به دامان شبان تار جانا
به سایه روشن شبها تو بینم
پدیدار از در و دیوار جانا
به Ø§ÙØ³ÙˆÙ†Øª ربودند از من آری
ØØ±ÛŒÙÛŒ بود Ø§ÙØ³ÙˆÙ†Ú©Ø§Ø± جانا
ولی من راز دل در خاک بردن
رواتر دیدم از اظهار جانا
کشیدی دامن از یار ÙˆÙØ§Ø¯Ø§Ø±
Ú¯Ø±ÙØªÛŒ دامن اغیار جانا
دریدی پرده خلوت نشینان
برو ای شاهد بازار جانا
منم با شهریاری مانده تنها
تو با یک شهر هستی یار جانا
کاÙÛŒ است! عطر بهشت هم برای خودتان. عطر بهشت سزاوار Ø³ØØ±Ø®ÛŒØ²Ø§Ù†ÛŒ است Ú©Ù‡ به بانگ مرد ØÙ‚ بر میخیزند Ùˆ ذکر ØØ¶Ø±Øª ØÙ‚ Ù…ÛŒ گویند. یادم نکنید Ú©Ù‡ نمی خواهم همین مقدار هم سربار کسی باشم.
1396/06/30
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی