جام
بیار ساقی بادت ÙØ¯Ø§ سر Ùˆ دستار
ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر
درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست
روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار
بیار جام که جانم ز آرزومندی
ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار
بیار جام ØÛŒØ§ØªÛŒ Ú©Ù‡ هم مزاج توست
Ú©Ù‡ مونس دل خسته‌ست Ùˆ Ù…ØØ±Ù… اسرار
از آن شراب که گر جرعه‌ای از او بچکد
ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار
شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش
میان چرخ و زمین پر شود از او انوار
زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی
که جان‌ها و روان‌ها نثار باد نثار
بیا که در دل من رازهای پنهانست
شراب لعل بگردان و پرده‌ای مگذار
مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن
که شیرگیر چگونست در میان شکار
تبارک الله آن دم که پر شود مجلس
ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار
هزار مست چو پروانه جانب آن شمع
نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار
ز مطربان خوش آواز و نعره مستان
شراب در رگ خمار Ú¯Ù… کند Ø±ÙØªØ§Ø±
ببین به ØØ§Ù„ جوانان که٠کان خوردند
خراب سیصد و نه سال مست اندر غار
Ú†Ù‡ باده بود Ú©Ù‡ موسی به Ø³Ø§ØØ±Ø§Ù† درریخت
که دست و پای بدادند مست و بیخودوار
زنان مصر Ú†Ù‡ دیدند بر رخ یوسÙ
Ú©Ù‡ شرØÙ‡ شرØÙ‡ بریدند ساعد Ú†Ùˆ نگار
چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس
Ú©Ù‡ غم نخورد Ùˆ نترسید ز آتش Ú©ÙØ§Ø±
هزار بارش کشتند Ùˆ پیشتر Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØª
که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار
ØµØØ§Ø¨ÛŒØ§Ù† Ú©Ù‡ برهنه به پیش تیغ شدند
خراب Ùˆ مست بدند از Ù…ØÙ…د مختار
غلط! Ù…ØÙ…د ساقی نبود جامی بود
پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار
کدام شربت نوشید پوره ادهم
که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار
Ú†Ù‡ سکر بود Ú©Ù‡ آواز داد Ø³Ø¨ØØ§Ù†ÛŒ
Ú©Ù‡ Ú¯ÙØª رمز اناالØÙ‚ Ùˆ Ø±ÙØª بر سر دار
به بوی آن می‌شد آب روشن Ùˆ صاÙÛŒ
Ú†Ùˆ مست سجده کنان می‌رود به سوی Ø¨ØØ§Ø±
ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز
ز ت٠این Ù…ÛŒ آتش ÙØ±ÙˆØ®Øª خوش رخسار
وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز
ØÛŒØ§Øª سبزه Ùˆ بستان Ùˆ Ø¯ÙØªØ± Ú¯ÙØªØ§Ø±
چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش
نبات Ùˆ مردم Ùˆ ØÛŒÙˆØ§Ù† نتیجه این چار
چه بی‌هشانه میی دارد این شب زنگی
که خلق را به یکی جام می‌برد از کار
ز لط٠و صنعت صانع کدام را گویم
Ú©Ù‡ Ø¨ØØ± قدرت او را پدید نیست کنار
شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم
چنانک اشتر سرمست در میان قطار
نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید
ز مستی Ú©Ù‡ کند Ø±ÙˆØ Ùˆ عقل را بیدار
ز هر Ú†Ù‡ دارد غیر خدا Ø´Ú©ÙˆÙÙ‡ کند
از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار
کجا شراب طهور و کجا می انگور
طهور آب ØÛŒØ§ØªØ³Øª Ùˆ آن دگر مردار
دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت
به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار
دلست خنب شراب خدا سرش بگشا
سرش به Ú¯Ù„ Ø¨Ú¯Ø±ÙØªØ³Øª طبع بدکردار
چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی
برآید از سر خم بو و صد هزار آثار
اگر درآیم کثار آن ÙØ±ÙˆØ´Ù…رم
شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
Ú†Ùˆ عاجزیم بلا Ø§ØØµÛŒÛŒ ÙØ±ÙˆØ¯ آریم
Ú†Ùˆ گشت وقت ÙØ±ÙˆØ¯Ø§Ø´Øª جام جان بردار
درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی
Ú©Ù‡ Ø¢ÙØªØ§Ø¨ از آن شمس می‌برد انوار
1398/09/07
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی