آسمان چشم من
می غرد امشـب آسمان چشــــــم من، باران نمی بارد چرا؟!در کنج خلوت خیـــــره بر در مانده ام من، کس نمی آید چرا؟!
شبهای جانکاه ÙØ±Ø§Øº عمر من آهستــه Ùˆ پیوستــــه Ù…ÛŒ پایند
پاییز عمر برگریزان مرا، روز ÙØ±Ø§Ù‚ تو ز من پایان نمی آرد چرا؟!
Ú¯ÙØªÛŒ عطشها Ùˆ تمنـــــای درون خسته ام دانی Ùˆ لب بستم
باد صبا Ø®ÙØªÛŒØ¯Ù‡ اندر بستــرت، یک قاصدک آخر نمی آید چرا؟!
چون خســــــــتگان از یار، هر شب Ø¨Ø®ÙØªÙ†Ø¯ عاقلان تا بامدادان
یاد تو هر شب Ù…ÛŒ نشیند تا Ø³ØØ±ØŒ چشمم نمی خوابد چرا؟!
ساغر به ک٠رندی کمان ابرو بمانند تو دیدم دوش در مجلس
بینم ترا هر دم به هر ســـــوی العجب دردم نمی کاهد چرا؟!
زاهد ملامت Ù…ÛŒ کند لرزیدنم را تا Ø³ØØ± در بستر بیماری از تو
من چشم در راه طبیبـــم، پشت من جز من نمی خارد چرا؟!
چون شمس عالم آمدی ناگه به شام سرد و تاریکم رها کردی
دیگر ندارم چشم تابیدن ز شمس تو، مرا یک مه نمی تابد چرا؟!
1398/03/16
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی