• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

داروخانه شبانه روزی تخت جمشید

آن روزها در مدارس طرحی بود به نام طرح کاد که از سوی دولت شهید رجایی اعمال شده بود و دانش آموزان دبیرستانی هفته ای یک روز را در محیط کار می گذراندند.

من در داروخانه شبانه روزی تخت جمشید که متغلق به دو برادر پزشک، دکتر مرتضی نیکزاد و دکتر مصطفی نیکزاد بود طرح کاد خود را گذراندم. در داروخانه تخت جمشید آقای جواهری مسئول مدیریت دانش آموزان طرح کادی بود. حدود 30 نفر بودیم که در شیفتهای مختلف در این داروخانه مشغول گذراندن طرح خود بودیم.

به خاطر دارم آن روزها نوجوان بودیم و تازه عطر و ادکلن میزدیم و موهایمان آسمان را خراش می داد و با روپوش سفید بر تن، شنیدن لفظ آقای دکتر از سوی مراجعین حسابی حالمان را خوب می کرد.

روزی آقای جواهری به من گفت برو اونطرف خیابون از قهوه خونه یه کتری چای و چند تا املت بگیر بیار. من هم کارتنی برداشتم و سینی چای و ظرف املت را درون کارتون گذاشتم که با خود ببرم. دستم را گرفت و گفت: نه! سینی رو روی دست بگیر. گفتم چشم و با کلی خجالت و مراقبت از اینکه کسی که منو میشناسه منو نبینه رفتم و برگشتم. آقای جواهری دستم رو گرفت و با خود به پاساژ کنار داروخونه برد پشت ویترین یه مغازه. محکم زد روی شونم و گفت خیلی زود میگذره 15 سال دیگه با خانوم و بچه هات میای پشت این ویترین. اگه اونروز اونا به این لباسها با ذوق و علاقه نگاه کنن و نتونی براشون بخری، اون خجالته که بده، نه خجالت رو دست گرفتن سینی چای و املت.

خداوند رحمت کند شهید رجایی را و اگر آقای جواهری در قید حیات هستند خداوند حفظشان کند و اگر نه، هزاران دعای خیر من و امثال من رحمت ایزدی گردد برایشان.

1396/06/05

تعداد بازدید:1307
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.