ای دل چه اندیشیده‌ای
از آنجا Ú©Ù‡ دلم نمی آید با ساده دلان سوداگری کنم، چندی است در Ù¾ÛŒ سوداگری Ù…ÛŒ گردم تا با او سوداگری کنم. نمی دانم Ø§ÙØ³ÙˆØ³ خورم یا شاد باشم Ú©Ù‡ سوداگری نمی یابم یا ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ Ù…ÛŒ توانم بگویم به هر سو Ù…ÛŒ نگرم Ùˆ هر قدر خاطرات Ùˆ گذشته را Ù…ÛŒ کاوم هر Ú©Ù‡ را Ù…ÛŒ خواهم به چوب سوداگری برانم از خود ساده دل ترش Ù…ÛŒ یابم. Ú†Ù‡ تقصیرها Ùˆ قصورها بر دیگران روا داشته ام Ùˆ Ú†Ù‡ بزرگوارانه Ùˆ بزرگ منشانه چشم بر خطاهایم پوشیده اند.ای دل Ú†Ù‡ اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان ÙˆÙØ§ زین سوی تو چندین Ø¬ÙØ§
زان سوی او چندان کرم زین سو خلا٠و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین ØØ³Ø¯ چندین خیال Ùˆ ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی
آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی
آن Ù„ØØ¸Ù‡ ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطÙÛŒ
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد Ù‡ÙØª آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش
چون شد ز ØØ¯ از آسمان آمد Ø³ØØ±Ú¯Ø§Ù‡Ø´ ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
ÙØ±Ø¯ÙˆØ³ خواهی دادمت خامش رها Ú©Ù† این دعا
Ú¯ÙØªØ§ نه این خواهم نه آن دیدار ØÙ‚ خواهم عیان
گر Ù‡ÙØª Ø¨ØØ± آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جØÛŒÙ… اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ Ùˆ بو Ú©Ùˆ ÙØ± انوار بقا
Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ باری Ú©Ù… گری تا Ú©Ù… نگردد مبصری
Ú©Ù‡ چشم نابینا شود چون بگذرد از ØØ¯ بکا
Ú¯ÙØª ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن ØµÙØª
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من Ù…ØØ±ÙˆÙ… خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد ÙØ¯Ø§ÛŒ یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید Ú©Ù‡ خود ÙØ§Ù†ÛŒ کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش Ú¯ÙØª Ú†Ù‡ پیشه گزیدی ای دغا
Ú¯ÙØªØ§ Ú©Ù‡ من خربنده‌ام پس بایزیدش Ú¯ÙØª رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
ظاهرا سوداگری کردن چندان ساده نیست، شاید بتوانم تاجری کنم!
پاینده باشید.
1396/06/11
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی