خبرت هست؟!
سر به روی شانه های بی قرارت گریه کردم تا Ø³ØØ±Ú¯Ù‡ دوش. از آن دیوانگی هایم شنیدی، آمدی از دست Ùˆ بازویم به تنگ آخر نکردی یک دمم خاموش. قوام قامتم تا شد به روی روی ماه تو چنان ابری سیاه Ùˆ سرد. یمین آسمان غرید با رعدی، یسار از نور چشمانت بیاÙکندم کنار پیکرت مدهوش.خبرت هست Ú©Ù‡ بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار ÙØ±Ø§Ù‚ این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی Ú†Ù‡ ØÚ©Ø§ÛŒØª باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
میل آن دانه خالم نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست
چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست
نازنینا Ù…Ú©Ù† آن جور Ú©Ù‡ Ú©Ø§ÙØ± نکند
ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست
Ú¯Ùˆ همه شهر به جنگم به درآیند Ùˆ خلاÙ
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لط٠کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
سعدیا نامتناسب ØÛŒÙˆØ§Ù†ÛŒ باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
1396/05/10
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی