• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

برزخ - 3

مانند همیشه با عجله از خانه بیرون آمدم و باز هم مثل همیشه سه چهار بار برگشتم و یک بار کلید، یک بار موبایل، بار دیگر عینک و نهایتا کیفم را برداشتم و وارد کار و زندگی روزانه شدم. به محض خروج از خانه و با برخورد اولین اشعه های نور خورشید احساس کردم یک شیشه عینک آفتابی ام کثیف است و دیگری مشکلی ندارد. خواستم عینک را از چشمم بردارم و شیشه کثیفش را تمیز کنم اما با خود گفتم اشکالی ندارد قابل تحمل است و الان کار دارم وقتی کمی آرامش یافتم آن را تمیز می کنم. رفتم بانک و به کارهای بانکی خود رسیدگی کردم. در راه دانشگاه باز هم کثیفی یک شیشه عینک کمی آزارم می داد اما باز به علت مشغله از تمیز کردن آن صرف نظر کردم. در دانشگاه به کارهای اداری خود رسیدگی کردم و چون کلاسی نداشتم زود تر از دانشگاه خارج شدم و برای مشکلی که ماشینم داشت و قابل صرف نظر نبود به تعمیرگاه رفتم و چون تعمیر ماشین کمی زمانبر بود سری به دائی عزیز زدم و نیمرویی سفارش دادم و هربار که شیشه کثیف عینک توجه مرا به خود جلب می کرد یا پشت فرمان بودم یا در اوج مشغله و مشغول صحبت با تلفن بودم یا به دستمال تمیز دسترسی نداشتم و از تمیز کردن آن صرف نظر کردم. پس از تحویل گرفتن ماشین از تعمیرگاه به خانه برگشتم. پسرم در را باز کرد و با تعجب چشم در چشمانم دوخت و زد زیر خنده! عینکم را از چشم برداشتم و تازه فهمیدم که چرا کسانی را که از صبح تا حالا ملاقات کرده ام اینچنین با تعجب به من نگاه می کردند و غرور و تحکم و برخوردهای از موضع حق من آنان را در موقعیتی قرار داده که هیچکس روی آن را نداشت که بگوید یکی از شیشه های عینکم افتاده است.

طاعت از دســـــــــــــت نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیـــــــله رهی باید کرد

شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است
طی این مرحـــــــله با نور مهـــــــی باید کرد

برزخ آن است که از صدر به زیر آیی و هنوز اندک توان ذهنی در چنته ات باقی مانده باشد که خنده های تمسخر آمیز و راه کج کردن های دیگران را بفهمی. راحت باشید خنده هایتان را نهان نکنید. شما اولین کسی نیستید که چنین می خندید. خنده هایتان مرا به یاد خنده های دخترک خردسالی می اندازد که دستش را جلوی دهانش می گرفت و چه شیرین می خندید. سالها پیش درست در همین لحظه ها پا در گیتی نهاد و او نیز زود راه دیگر برگزید و ترک ره بلا نمود.

پ.ن: شعر از نشاط اصفهانی

1396/05/01

تعداد بازدید:1328
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.