برزخ - 2
چندی پیش در جلسه Ø¯ÙØ§Ø¹ از پروپوزال یک از دانشجویانم، داور خارج از دانشگاه جلسه از اساتید قدیم اینجانب در دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود Ú©Ù‡ همچنان چیزی از ابهت Ùˆ بزرگواری ایشان چیزی در ذهنم نه تنها کاسته نشده است بلکه هر Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ گذرد تازه Ù…ÛŒ Ùهمم Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ گذشتها در برابر اشتباهاتمان نکرده اند، Ú†Ù‡ چشمها بر گستاخی هایمان نپوشیده اند Ùˆ Ú†Ù‡ انتظارات به ØÙ‚ Ùˆ به جایی Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ توانستند از ما داشته باشند Ùˆ هرگز به آن نیاندیشیده اند.جلسه آغاز شد، دانشجو از پروپوزال خود Ø¯ÙØ§Ø¹ کرد Ùˆ نوبت به سین جیم اساتید داور رسید. استاد بزرگ Ùˆ نشسته بر قله های علم Ùˆ دانش Ùˆ دست Ù†ÛŒØ§ÙØªÙ†ÛŒ در اندیشه ام سخن آغاز کرد Ùˆ با کلامی استوار Ùˆ Ù…ØÚ©Ù… Ùˆ با یقین صد در صد مطالب دانشجوی جوان را زیر سوال برد Ùˆ تاخت بر او چنان Ú©Ù‡ مغول بر باشتین تاخت. چند جمله ای نگذشت Ú©Ù‡ دانشجویان دیگر Ú©Ù… Ú©Ù… متوجه سخنان ایشان Ù…ÛŒ شدند Ùˆ مشاهده Ù…ÛŒ کردند Ú©Ù‡ کلام Ùˆ سخن استاد با مبانی اولیه Ùˆ ابتدایی آموزه های ایشان در تضاد است Ùˆ بیچاره استاد Ú©Ù‡ نمی دانست آنچه Ù…ÛŒ گوید ØØªÛŒ برای دانشجویان ترمهای نخستین نیز خنده دار است. Ú©Ù… Ú©Ù… خنده های نیش دار دانشجویان Ùˆ نگاههای معنادار آنان به یکدیگر داشت ÙØ¶Ø§ÛŒ تماشای یک استندآپ کمدی جذاب را به وجود Ù…ÛŒ آورد Ú©Ù‡ با اندکی اخم Ùˆ جدیت من همه چیز آرام پیش Ø±ÙØª تا انتها.
روزی دیگران انسان را به اشتباه بزرگ Ù…ÛŒ پندارند Ùˆ هر Ú†Ù‡ آیه Ùˆ ØØ¯ÛŒØ« Ù…ÛŒ آوری Ú©Ù‡ خود به دنبال راه در رو هستی، آنان از تو راه میانبر Ù…ÛŒ جویند. تو از ترس Ùˆ واهمه Ùˆ ضع٠و کوته Ùکری Ùˆ اشتباهات خود Ù…ÛŒ گویی Ùˆ آنان ترا خدای خود Ù…ÛŒ نامند! Ùˆ Ù…ÛŒ رسد روزی Ú©Ù‡ انسان غره از ØÙ…د Ùˆ ثنای دروغین Ùˆ به اشتباه آنان ادای خدایان را در Ù…ÛŒ آورد Ùˆ آنان ترا به استهزاء Ù…ÛŒ گیرند Ùˆ تو باید هزینه اشتباه آنان را در خلوت Ùˆ تنهایی بدهی.
بعد از جلسه به دانشجویانم Ú¯ÙØªÙ… Ù…ÛŒ رسد روزی Ú©Ù‡ شما بر جای من بنشینید Ùˆ من بر جای استادم! آن روز به بهانه ای مرا از جلسه خارج کنید Ùˆ به تماشای باغ Ùˆ بستانی ببرید، شاید آن روز در برزخ باشم Ùˆ معنای خنده های شما را بÙهمم! Ú©Ù‡ اگر چنین باشد سخت است. کاش برزخ ما انسانها کوتاه باشد Ùˆ زود بگذرد روزگاری را Ú©Ù‡ نمی توانیم Ùˆ Ù…ÛŒ دانیم Ú©Ù‡ نمی توانیم. کاش برسد آن روزگاری Ú©Ù‡ ندانیم Ú©Ù‡ نمی توانیم. برسد روزی Ú©Ù‡ معنای خنده های استهزاء آمیز دیگران را Ù†Ùهمیم. کاش برسد روزی Ú©Ù‡ چشمانمان آنقدر ضعی٠شود Ú©Ù‡ راه کج کردن آنان Ú©Ù‡ روزی بزرگ Ù…ÛŒ پنداشتنمان را نبینیم.
درختی پیر و تنهایم
سر و شاخم نساید آسمان دیگر
پر از ابر است و بارانی دلم اینجا
دگر از سهره و زاغ و کبوتر،
هیچ ننشیند به شاخم،
تا شوم چوب و ذغالی در اجاق خانه هاتان
در شب سرد زمستانی،
چشمهاتان را بدوزید و بخندید
بر آتش جانم،
به یاد آرید آن خاطرات خوش
ز روزان بهار و شام تابستان،
و با لبخند بنشسته به لبهاتان
یادش به خیری را به لب آرید.
و من رقصان و خندان،
خرسند از دیدن لبخند دیگر بر لبت هستم،
بسوزم تا شوم خاکستر و ...
سرد Ùˆ خاموش Ø®ÙØªÙ‡ ام در بستر آتشدان خانه تو،
از خواب برمیخیزی ØµØ¨ØØ¯Ù…ان،
قندان پلهو زده بر چای داغ روی میز می کشد چشمانت را در پی خویش،
یادی از من نمی کنی، در Ù…ÛŒ گشایی Ùˆ نسیم خنک ØµØ¨Ø Ø²Ù…Ø³ØªØ§Ù†ÛŒ رویم را نوازش Ù…ÛŒ دهد، تا شاید سرخی آتش درونم را ببینی! نمی بینی! Ù…ÛŒ روی! تا درخت پرباری دگر، ... تا شب سرد زمستانی دگر Ú©Ù‡ به تماشای آتش او بنشینی Ùˆ ØµØ¨ØØ¯Ù…ان ÙØ±Ø§Ù…وش Ú©Ù†ÛŒ خاکستری را Ú©Ù‡ در آتشدان است.
1396/04/15
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی