در باغ - 3
گرچه پاسي از شب گذشته است اما صدايي جز صداي نسيم شبانگاهي كه برگ درختان باغ را به رقص بهاري در مي آورد شنيده نمي شود. مردی میانسال که بر٠سالیان نه چندان زیاد بر سر و بام وجودش نشسته به زیر درخت بادام لمیده و دم به دم لب به سیگارش می گذارد. سیگار در دست مرد میانسال آن گونه است که گویی بر لبان دیگری می نشاندش. ساقی به کنارش می نشیند و پیاله چای در پیش پایش می نهد. مرد میانسال به مانند آنکه عروس بخت چای خواستگاری در پیشش نهاده زیر چشم به چهره ساقی می نگرد. برقی درختان باغ را روشن می کند و آسمان می غرد.ساقی: داغ می نوشید؟
مرد میانسال: دیریست!
ساقی: چرا چون کشتی برگشته از شبی Ø·ÙˆÙØ§Ù†ÛŒ Ù…ÛŒ نمایید؟
مرد میانسال: هرگز برنگشتم.
ساقی: واقعا بر نگشته اید؟
مرد میانسال: قصدش نبود هرگز!
ساقی: دگر راهی نمانده که بر نمی گردید؟
مرد میانسال: عکس راه در چشم رهرو پیداست!
ساقی: میشه دود این لامصبو بدید اونور؟!
مرد میانسال: آسایش دو گیتی ØªÙØ³ÛŒØ± این دو ØØ±Ù است ...
عطر Ø´Ú©ÙˆÙÙ‡ های باغ به آوازی آرام Ùˆ Ú©Ù… جان، جان Ù…ÛŒ یابد.
چشمه چشم چه خشک است و غبار آلوده
کوره ØÙ†Ø¬Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ø±Ù‡ ام ســـــــوخته، دود انـــدوده
چه کویری است وجـــــــود من تبدار و مریض،
هرگزم دشت تن از داغی مهر تو نشد آسوده
آسمان غرق سیاهی Ùˆ دلـــــم سخـت Ú¯Ø±ÙØª
تا سر زل٠سیـــــــــاه تو نشـــــــــد بگشوده
این سکوت شب و تنهایی من دانی چیست؟
بی زبانم، تو صدا کن مه من را که منم بیهوده
یاد آن دم که مرا چشـــــم به لبــــــهای تو بود
تا مرا ساقی مجلس Ú†Ù‡ سخــــــن ÙØ±Ù…ــــوده
آنقدر شعر نویسم، بسپــــارم به تن رود روان
تا شود این قلم عمر به دیـــدار رخت ÙØ±Ø³ÙˆØ¯Ù‡
مطلع عيب كند تا ننشينــــم به در خانه می
نچشيده است شرابـــــــــی به غمش پالوده
گويــــدم ترك كن ايـــــــن راه و رهی ديگر جو
کس نديدست بدين جعده رهــــی پيمـــــوده
گرچه گويند كسي نيست در اين باغ و ســرا
ای خوش آن شام دری تا به Ø³ØØ± كوبيـــــده
1396/03/06
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی