• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

در باغ - 3

گرچه پاسي از شب گذشته است اما صدايي جز صداي نسيم شبانگاهي كه برگ درختان باغ را به رقص بهاري در مي آورد شنيده نمي شود. مردی میانسال که برف سالیان نه چندان زیاد بر سر و بام وجودش نشسته به زیر درخت بادام لمیده و دم به دم لب به سیگارش می گذارد. سیگار در دست مرد میانسال آن گونه است که گویی بر لبان دیگری می نشاندش. ساقی به کنارش می نشیند و پیاله چای در پیش پایش می نهد. مرد میانسال به مانند آنکه عروس بخت چای خواستگاری در پیشش نهاده زیر چشم به چهره ساقی می نگرد. برقی درختان باغ را روشن می کند و آسمان می غرد.

ساقی: داغ می نوشید؟
مرد میانسال: دیریست!
ساقی: چرا چون کشتی برگشته از شبی طوفانی می نمایید؟
مرد میانسال: هرگز برنگشتم.
ساقی: واقعا بر نگشته اید؟
مرد میانسال: قصدش نبود هرگز!
ساقی: دگر راهی نمانده که بر نمی گردید؟
مرد میانسال: عکس راه در چشم رهرو پیداست!
ساقی: میشه دود این لامصبو بدید اونور؟!
مرد میانسال: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ...

عطر شکوفه های باغ به آوازی آرام و کم جان، جان می یابد.

چشمه چشم چه خشک است و غبار آلوده
کوره حنجـــــره ام ســـــــوخته، دود انـــدوده

چه کویری است وجـــــــود من تبدار و مریض،
هرگزم دشت تن از داغی مهر تو نشد آسوده

آسمان غرق سیاهی و دلـــــم سخـت گرفت
تا سر زلف سیـــــــــاه تو نشـــــــــد بگشوده

این سکوت شب و تنهایی من دانی چیست؟
بی زبانم، تو صدا کن مه من را که منم بیهوده

یاد آن دم که مرا چشـــــم به لبــــــهای تو بود
تا مرا ساقی مجلس چه سخــــــن فرمــــوده

آنقدر شعر نویسم، بسپــــارم به تن رود روان
تا شود این قلم عمر به دیـــدار رخت فرسوده

مطلع عيب كند تا ننشينــــم به در خانه می
نچشيده است شرابـــــــــی به غمش پالوده

گويــــدم ترك كن ايـــــــن راه و رهی ديگر جو
کس نديدست بدين جعده رهــــی پيمـــــوده

گرچه گويند كسي نيست در اين باغ و ســرا
ای خوش آن شام دری تا به سحر كوبيـــــده

1396/03/06

تعداد بازدید:1578
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.