در باغ - 2
خورشید آرام به پشت دیوار باغ Ù…ÛŒ Ø±ÙØª Ùˆ سایه بلند درختان کوتاه Ùˆ بلند باغ آنقدر بر زمین پهن شد Ú©Ù‡ دیگر درازای باغ گنجایش آن سایه های بلند را نداشت. پیرمردی عصا زنان درگاه ورودی باغ را پشت سر گذاشت Ùˆ با سلامی بی جواب از کنار اتاقک چسبیده به قهوه خانه گذشت Ùˆ در وسط باغ آهی کشید، چنان Ú©Ù‡ از سوز آهش عصای رنگ Ùˆ رو Ø±ÙØªÙ‡ در دست راستش چند سانتی در شنهای ک٠باغ ÙØ±Ùˆ Ø±ÙØª. آرام به سوی نشیمن لمیده به زیر درخت سیب گام برداشت Ùˆ بعد از رهاندن پاهایش از Ú©ÙØ´Ù‡Ø§ÛŒ سنگین Ùˆ گرد Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ اش به روی تخت نشست.زمانی نگذشت Ú©Ù‡ ساقی از در اتاقک بیرون آمد Ùˆ با سلامی خسته Ùˆ با صدایی آرام از پیرمرد پرسید: آقا Ú†ÛŒ بدم خدمتتون؟ پیرمرد نگاهی به برگ درختان سیب بالای سرش کرد Ùˆ انگار Ú©Ù‡ سیبهای باقی مانده به درخت را Ù…ÛŒ شمرد Ú¯ÙØª: چای! چنان غرق شمردن سیبهای درخت بود Ú©Ù‡ Ø±ÙØªÙ† ساقی را ندید.
اندی گذشت و ساقی با سینی چای در کنار پیرمرد نشست.
ساقی: کمرنگ بریزم یا پر رنگ؟
پیرمرد: از عمر زیاد نمانده است، پر رنگ!
ساقی: مگر میانسالی را چشیده اید Ú©Ù‡ از عمر Ø±ÙØªÙ‡ Ù…ÛŒ گویید؟
پیرمرد: از عمر Ø±ÙØªÙ‡ Ù†Ú¯ÙØªÙ…. از عمر مانده Ú¯ÙØªÙ…!
ساقی: عمر مانده؟! مگر می دانید چقدر مانده؟
پیرمرد: ØØªÙ…ا کمتر از عمر Ø±ÙØªÙ‡!
ساقی: چقدر از عمرتان Ø±ÙØªÙ‡ØŸ
پیرمرد: آنقدر Ú©Ù‡ از خردسالی چیزی جز مهربانی پدر Ùˆ دلواپسی مادرم هیچ به یاد ندارم. آنقدر Ú©Ù‡ نوجوانی را نچشیده Ùˆ جوانی را ننوشیده، Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø± عقل گشتم Ùˆ عشق را ÙØ±Ø§Ù…وش کردم. سالهایی نه چندان زیاد گذشت! آنقدر عاقل گشتم Ú©Ù‡ این بار غرق عشق شدم. با عشق زیر باران Ø±ÙØªÙ…. تپه های برÙÛŒ را درنوردیدم. بمانند ساربانی جاده ها Ùˆ شهرها را پشت سر گذاشتم Ùˆ Ú†Ù‡ شبها Ú©Ù‡ ثانیه ها را شمردم تا طلوع صبØ! Ùˆ گذشت این روزها همانند آن روزهای غریبی، آن شبهای تنهایی، آن Ù„ØØ¸Ø§Øª سرد Ùˆ یخ زده Ú©Ù‡ از کودکی با من بودند Ùˆ نوجوانی Ùˆ جوانی مرا با خود برپشت کشیدند Ùˆ میانسالی را با آنها گذراندم Ùˆ اکنون Ù„ØØ¸Ù‡ ای نمیگذارند، تنهایی را ØØ³ کنم.
ساقی: آخر چه شد؟
پیرمرد در ØØ§Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ چای اش را به آرامی می‌نوشید، نگاهش را بر سیبهای باقیمانده درخت دوخت.
ساقی: چای را بدون قند می‌نوشید؟!
ناگاه صدای آواز ØØ²ÛŒÙ†ÛŒ از انتهای قهوه خانه در باغ پیچید. نگاه پیرمرد در سیبهای باقیمانده عمیق تر گشت.
اي آشنای ديــــــــروز، امروز همچــــــــو دشمن
Ø±ÙØªÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€ÛŒ به راه دشـــــــــت Ùˆ رودی مرا به دامن
روزي Ú©Ù‡ Ú¯ÙØªÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù‡ بودي از عشــــــق Ùˆ از خدايت
هرگز نرÙـــــت زان روز عطر خوش تــــــــــو از تن
جان شــــد چو مست رويت، آغوش را گشودم
چشمــــان خمار کردي، Ø®ÙØªÛŒ به سينــــه من
چشمت Ú†Ùˆ مست ديدم، Ø²Ù„ÙØª به دست ديدم
تا از چَــــه٠لـــــــــــب تو، آبي Ú©ÙØ´Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù… ز روزن
اما نبـــــــود آن لــــــــــب، جز ذکر ØÙ‚ ØÙ‚ Ùˆ راز
دندان به لب Ú¯Ø±ÙØªÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù…ØŒ اين جــــان نماند ايمن
برخاستی ز پيشم، مســــــــــــت Ùˆ خراب Ø±ÙØªÛŒ
با شب Ú†Ùˆ آمدی تو، Ø±ÙØªÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€ÛŒ Ú†Ùˆ ماه روشن
ساغر شکست و ساقـــــــــــــی از ما دریغ دارد
آن مـــــــی ØÙˆØ§Ù„تم کرد با شاهــــــــدان گلشن
وقـــت غــــــــروب هر روز، در ره نشسته ام من
تا باز آيی امـــــــــروز، رويــــــــــــم به ره ميÙÚ©Ù†
ادامه دارد ....
1396/02/10
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی