در باغ - 1
خورشید خشت به خشت دیوارها Ùˆ ذره ذره شنهای ک٠باغ را گرم کرده است. در باغ صدایی جز صدای لرزش Ùˆ ریزش آب جوی خسته Ùˆ دلشکسته وسط باغ شنیده نمی شود. در ورودی باغ قهوه خانه ای Ú©ÙˆÚ†Ú© تکیه به اتاقکی کوچکتر داده است Ú©Ù‡ انگار اتاقک خسته از Ø¢ÙØªØ§Ø¨ هر روزه با دو پنجره چوبین نشسته به دیوار کاهگلی اش، به مانند دخترکی تکیه به مادر داده Ùˆ با دو چشم غمگینش به درختان باغ Ù…ÛŒ نگرد.در پایین ترین گوشه باغ درخت سروی سق٠آسمان را خراش Ù…ÛŒ دهد Ùˆ به زیرش نشیمنی Ú©Ù‡ از دو تخت چوبی نشسته در کنار یکدگر Ø´Ú©Ù„ Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ØŒ بی دیوار Ùˆ Ø³Ù‚ÙØŒ آرام به کنج دیوار باغ خزیده است.
آن دگر سو سه درخت گردو، بادام Ùˆ Ùندق با ÙØ§ØµÙ„Ù‡ سه چهار متری از یکدگر هر یک سه نشیمنگاه دیگر بدون سق٠و دیوار دگر را سایه بانی Ù…ÛŒ کنند.
در سوی دگر یک درخت سیب تنومند با ÙØ§ØµÙ„Ù‡ ای نه چندان دور از درخت گیلاسی نه چندان بزرگ به زمین نشسته Ùˆ آنها نیز هر یک نشیمنی بی سق٠و دیوار به روی خاک ریشه هایشان را میزبانی Ù…ÛŒ کنند.
در خلوت انتهای باغ یک آلاچیق با دیوارهای پلاستیکی Ùˆ سقÙÛŒ چوبین گرمای خورشید آسمان را در خود Ù…ÛŒ انبازد چنانکه سایه چنار تنومند چند صد ساله بالای سرش نیز توان خنک کردن عطش داغش را ندارد.
بر سر در باغ تکه چوبی به دیوار کاهگلی Ú©ÙˆÙØªÙ‡ اند Ùˆ بر آن نوشته اند: "در باغ". همه چیز آرام Ùˆ بی صدا ست جز همان صدای پای آب جویی Ú©Ù‡ گهگاه با صدای پرنده ای نشسته به هر یک از Ù‡ÙØª درخت باغ آذین Ù…ÛŒ یابد. از هزارتوی قهوه خانه گوشه باغ ناله ای به Ú¯Ù†Ú¯ÛŒ به گوش Ù…ÛŒ رسد:
من Ú†Ùˆ بدنامم Ùˆ Ù…Ùلـــس، دست بالا Ùˆ سرم پاييـــن است
پاي بشکسته ام و دست دعايم به سماء مسکيـــن است
ادب Ùˆ Ù…Ø¹Ø±ÙØª آنگاه بجوينـــد Ú©Ù‡ شاهـــــی Ùˆ گدائـــی باشد
چه سلامی؟ که در اين باغ همان ويس همین رامين است
ياد باد آنکـــــــه بشـــــــد ساقــــــــی Ùˆ از عشــــــق Ø¨Ú¯ÙØª
به زر آميخـــــــــت دلی را که پر از سرگيــــــــــــــــــن است
زير دندان غمــــــــــــش تا که نهادم دل زرينــــــــــــــــــم را
غمزه ای کرد و عتابـــــــــــم که چرا سيميــــــــــن است؟!
Ú¯ÙØªÙ…Ø´ بهر صبوري جگــــرم را ببرد جاي دل سيمينــــــم
پاره کرد عهـــــــــــد و جگـــــــــر را که جگر خونيـــــن است
Ø±ÙØª با وعده مهتـــــــــاب٠شبم گشتن Ùˆ تا ØµØ¨Ø Ù†Ø®ÙØªÙ€Ù€Ù€Ù€Ù†
تا بتابد به شبــــم در همه شب ورد لبم آميــــــــــن است
آسمان پـــــــــرده اي از ابر به رخ ديـــــــد Ùˆ مرا طالع Ø®ÙØª
بيستون ماه ندارد شب ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ Ú†Ùˆ بی شيريــــــــــن است
روزها می رود آرام و رخ غمـــــــــــزده ام شاد نشــــــــــــد
چهــــــــــره شب زده ام باز به سيلی غمش رنگين است
برنگـــــــــردد به برم آب ØÙŠØ§ØªÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€ÛŒ Ú©Ù‡ روان Ø±ÙØª ز جوی
همه شب تا به Ø³ØØ± ديده بگريد Ú©Ù‡ غمم سنگيـــن است
ادامه دارد ....
1396/01/20
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی