• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

در باغ - 1

خورشید خشت به خشت دیوارها و ذره ذره شنهای کف باغ را گرم کرده است. در باغ صدایی جز صدای لرزش و ریزش آب جوی خسته و دلشکسته وسط باغ شنیده نمی شود. در ورودی باغ قهوه خانه ای کوچک تکیه به اتاقکی کوچکتر داده است که انگار اتاقک خسته از آفتاب هر روزه با دو پنجره چوبین نشسته به دیوار کاهگلی اش، به مانند دخترکی تکیه به مادر داده و با دو چشم غمگینش به درختان باغ می نگرد.
در پایین ترین گوشه باغ درخت سروی سقف آسمان را خراش می دهد و به زیرش نشیمنی که از دو تخت چوبی نشسته در کنار یکدگر شکل گرفته، بی دیوار و سقف، آرام به کنج دیوار باغ خزیده است.
آن دگر سو سه درخت گردو، بادام و فندق با فاصله سه چهار متری از یکدگر هر یک سه نشیمنگاه دیگر بدون سقف و دیوار دگر را سایه بانی می کنند.
در سوی دگر یک درخت سیب تنومند با فاصله ای نه چندان دور از درخت گیلاسی نه چندان بزرگ به زمین نشسته و آنها نیز هر یک نشیمنی بی سقف و دیوار به روی خاک ریشه هایشان را میزبانی می کنند.
در خلوت انتهای باغ یک آلاچیق با دیوارهای پلاستیکی و سقفی چوبین گرمای خورشید آسمان را در خود می انبازد چنانکه سایه چنار تنومند چند صد ساله بالای سرش نیز توان خنک کردن عطش داغش را ندارد.
بر سر در باغ تکه چوبی به دیوار کاهگلی کوفته اند و بر آن نوشته اند: "در باغ". همه چیز آرام و بی صدا ست جز همان صدای پای آب جویی که گهگاه با صدای پرنده ای نشسته به هر یک از هفت درخت باغ آذین می یابد. از هزارتوی قهوه خانه گوشه باغ ناله ای به گنگی به گوش می رسد:

من چو بدنامم و مفلـــس، دست بالا و سرم پاييـــن است
پاي بشکسته ام و دست دعايم به سماء مسکيـــن است

ادب و معرفت آنگاه بجوينـــد که شاهـــــی و گدائـــی باشد
چه سلامی؟ که در اين باغ همان ويس همین رامين است

ياد باد آنکـــــــه بشـــــــد ساقــــــــی و از عشــــــق بگفت
به زر آميخـــــــــت دلی را که پر از سرگيــــــــــــــــــن است

زير دندان غمــــــــــــش تا که نهادم دل زرينــــــــــــــــــم را
غمزه ای کرد و عتابـــــــــــم که چرا سيميــــــــــن است؟!

گفتمش بهر صبوري جگــــرم را ببرد جاي دل سيمينــــــم
پاره کرد عهـــــــــــد و جگـــــــــر را که جگر خونيـــــن است

رفت با وعده مهتـــــــــابِ شبم گشتن و تا صبح نخفتــــن
تا بتابد به شبــــم در همه شب ورد لبم آميــــــــــن است

آسمان پـــــــــرده اي از ابر به رخ ديـــــــد و مرا طالع خفت
بيستون ماه ندارد شب فرهاد چو بی شيريــــــــــن است

روزها می رود آرام و رخ غمـــــــــــزده ام شاد نشــــــــــــد
چهــــــــــره شب زده ام باز به سيلی غمش رنگين است

برنگـــــــــردد به برم آب حياتـــــــــــی که روان رفت ز جوی
همه شب تا به سحر ديده بگريد که غمم سنگيـــن است

ادامه دارد ....

1396/01/20

تعداد بازدید:2186
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.