چرا Ø±ÙØªÛŒØŸ!
ماه از سر نیمه شب گذشته بود Ú©Ù‡ خواندی مرا به بانگی Ú©Ù‡ Ø´Ø¹ÙØŒ شادمانی Ùˆ بیقراری از آن Ù…ÛŒ بارید. بامداد از راه رسید! من ماندم Ùˆ تو Ø±ÙØªÛŒ. من ماندم Ùˆ Ø´Ø¹Ù Ø±ÙØª. من ماندم Ùˆ شادمانی Ø±ÙØª. من ماندم Ùˆ بیقراری ماند! سالها بعد ساده دلی از دوستانت را دیدم Ú©Ù‡ به زیر چراغ روزگار Ù…ÛŒ گذراند. او مژده داد Ú©Ù‡ چند صباØÛŒ است به تو نزدیک تر شده ام آنگاه Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ پنداشتم از تو دورتر Ù…ÛŒ شوم.
چرا Ø±ÙØªÛŒ چرا من بی‌قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
Ù†Ú¯ÙØªÛŒ ماه تاب امشب Ú†Ù‡ زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای ØÙ‚یقت ساغرم ده
دل دیوانه را دیوانه‌تر کن
مرا از هر دو عالم بی‌خبر کن
چرا Ø±ÙØªÛŒ چرا من بی‌قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
1394/07/26
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی