در سر هوس ساقی
امشب خواستم از ØØ¶Ø±Øª مولانا جلال الدین Ù…ØÙ…د بلخی بنویسم، هر قطعه شعری از مثنوی معنوی یا دیوان شمس را مرور کردم دیدم برای جثه من بس بزرگ است. به سبب تاب اندک Ùˆ قامت Ù†ØÛŒÙ خود به همان ØØ§Ùظ قناعت کردم.این خرقه Ú©Ù‡ من دارم در رهن شراب اولیٰ
وین Ø¯ÙØªØ± بی‌معنی غرق Ù…ÛŒ ناب اولیٰ
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ خراب اولیٰ
چون Ù…ØµÙ„ØØª اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش، هم دیده پرآب اولیٰ
من ØØ§Ù„ت زاهد را با خلق نخواهم Ú¯ÙØª
این قصه اگر گویم با Ú†Ù†Ú¯ Ùˆ Ø±ÙØ¨Ø§Ø¨ اولیٰ
تا بی سر Ùˆ پا باشد اوضاع ÙÙ„Ú© زین دست
در سر هوس ساقی، در دست شراب اولیٰ
از همچو تو دلداری دل برنکنم؛ آری،
چون تاب کشم باری زان زل٠به تاب اولیٰ؟
چون پیر شدی ØØ§Ùظ از میکده بیرون Ø¢ÛŒ
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولیٰ
نکند ناگهان بانگی برآید خواجه مرد و هنوز در کالبد جسم و جان اسیر باشم و هوس ساقی هنوز در سر مانده باشد.
1393/01/24
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی