• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

خدا از سلطان محمود بزرگتر است

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی و چابک سواران میدان دانش، توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که در روزگاری که سلطان محمود غزنوی حکمران بود و با تکیه بر تخت شاهنشاهی حکم به ظلم و ستم می داد، روزی در گذر از کوی و برزن چشمش به زنی افتاد بس زیبا و دلربا. زود خدم و حشم به صف کرد و در صدر آنها وزیر اعظم خود را که او را هر چه زودتر به قصر آورند و به خدمت او.

وزیر اعظم شاهگوشان و جاسوسان و سالوسان را گسیل داشت تا خبر از احوال آن زن بیاورند و چو دیدند آن زن همسر مردی نجار است، وزیر اعظم با کمال تاسف به خدمت سلطان رسید که به خدمت درآوردن زنی که به همسری شخصی دگر است، باعث بدنامی سلطان می شود.

از سلطان اصرار و از وزیر انکار که باعث آبروریزی می شود تا آنکه وزیر تسلیم گشت و راهی پیش روی سلطان گذاشت. وزیر نوکران را به درب خانه نجار فرستاد که تا فردا صبح خرواری از چوب را به شکل دانه های گندم باید تراش دهی والا حکم سلطان محمود آنست که باید کشته شوی!

لحظه های شب به آرامی می گذشت و سلطان به این امید چشمانش را به خواب سپرد که فردا صبح به بهانه ای نجار را به چوبه دار می سپارد و زن زیبایش را به همسری می گیرد.

از سوی دگر نجار نگون بخت سراسیمه به سوی همسرش شتافت که چه کنم که اگر تا فردا صبح خرواری از دانه های گندم نسازم سلطان محمود مرا خواهد کشت. نجار سراسیمه کار می کرد و آرام نداشت که چگونه تا صبح چنین کند اما همسر زیرکش که به قصد و حیلت سلطان آگاه شده بود او را به آرامش دعوت می کرد چرا که می دانست از او امری محال طلب کرده اند و نجار هر چقدر کوشش کند از عهده آن بر نمی آید. نجار دیوانه وار با خود حرف می زد و آرام و قرار نداشت و همسرش مدام تکرار می کرد: آرام باش! خدا از سلطان محمود بزرگتر است.

سحرگاه ماموران درگاه پادشاه سراسیمه درب خانه نجار کوفتند و او را با خود بردند تا تابوتی بسازد برای سلطان محمود سوداگر که از خواب دوش هرگز برنخواست و همسرش بر در خانه او را ساده دلانه و شادمانه بدرقه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد: خدا از سلطان محمود بزرگتر است.

1392/12/02

تعداد بازدید:2618
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.