• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

موسی و خضر - 3

موسي و يوشع و خضر (عليهما السلام) با هم به سوی دريا رهسپار شدند و سوار كشتی بزرگی شدند که پر بود از انبوه مسافران. پس از آنكه كشتی با ساحل فاصله گرفت، خضر (عليه السلام) برخاست و گوشه‎ای از كشتی را سوراخ كرد و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود تا مبادا آب وارد كشتی شود. موسی (عليه السلام) وقتی اين حرکت نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران می‎شد ديد، عنان از دست بداد و خشمگینانه به خضر گفت: «كشتی را سوراخ كردی تا اهلش را نابود كنی، همانا چه كار بدی انجام دادی؟» حضرت خضر گفت: «نگفتم كه تو نمی‎توانی همراهی من را صبر و تحمّل كنی؟!» موسی گفت: از من درگذر و مرا به خاطر اين فراموشكاری بازخواست نكن و بر من به سبب اين اعتراض سخت نگير.
از آنجا گذشتند و از كشتی پياده شدند. به راه خود ادامه دادند تا در مسير راه خضر (عليه السلام) كودكی را ديد كه همراه همسالان خود بازی مي‎كرد، خضر به سوی او حمله كرد و او را كشت. موسی (عليه السلام) با ديدن اين منظره وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر (عليه السلام) حمله كرد و او را بر زمين كوفت و گفت: «براستی کار زشتی است که انسانی پاك را بی‎آنكه قتلی كرده باشد كشتی.» خضر گفت: گفته بودم تو هرگز توانايی صبر با من بودن را نداری. موسی (عليه السلام) گفت: اگر بار دیگر از من اعتراضی شنیدی، ديگر با من مصاحبت نكن!
از آنجا نیز گذشتند تا آنكه شب به قريه‎ای به نام ناصره رسيدند، آنها از مردم آنجا آب و غذا طلب کردند، مردم ناصره غذايی به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند. در اين هنگام خضر (عليه السلام) به ديواری كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسی (عليه السلام) گفت: برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا مبادا خراب شود. موسی (عليه السلام) كه خسته، كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می‎كرد شخصيت والای او و استادش سخت جريحه‎دار شده و در عين حال خضر (عليه السلام) به تعمير ديوار آن آبادی مي‎پردازد، بار ديگر تعهّد خود را فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی بسیار سبكتر و ملايمتر از گذشته، گفت: «می‎خواستی در مقابل اين كار اجرت بگيری؟!» اينجا بود كه خضر (عليه السلام) به موسی (عليه السلام) گفت: «هذا فِراقُ بَينِي وَ بَينِكَ...؛ اينك وقت جدايی من و تو است، اما به زودی راز آنچه را كه نتوانستی بر آن صبر كنی، برای تو بازگو می‎كنم.» موسی (عليه السلام) سخنی نگفت، و دريافت كه دیگر نمی‎تواند خضر (عليه السلام) را همراهی کند و در برابر كارهای عجيب او صبر و تحمّل داشته باشد.

ادامه دارد...

1391/12/02

تعداد بازدید:2479
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.