آمد اما!
آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی اش در آن آیینه ی سیما نبود
لب همان لب بود امّا بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود امّا مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی هم نشین جز با من٠رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیده ام آن چشم درخشان را ولی در این صدÙ
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
بر لب٠لرزان من ÙØ±ÛŒØ§Ø¯Ù دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود امّا ای دریغ
Ø¢Ú¯ÙŽÙ‡ از درد٠دلم زان عشق٠جان ÙØ±Ø³Ø§ نبود
1389/01/05
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی