• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

دهکده شلمرود - 13

دو سه روزی بیشتر طول نکشید که تو شلمرود مد شد هر کسی که میخواست به دیگران نشون بده با کلاسه میومد از من یکی دو تا آناناس گرون قیمت می خرید و به جای اینکه مستقیم بره خونه اش، یه چند دقیقه ای آناناس ها رو می گرفت زیر بغلش می ایستاد جلوی حموم با دیگران مشغول حرف زدن میشد و بعدش خیلی آروم و با وقار راهی خونه اش می شد. البته تو این مدت زمانی که آناناس دستش بود لحن حرف زدنش از دسیپلین خاصی برخوردار بود و جالب تر اینکه مردم هم به حرفهای کسی که آناناس به دست بود بیشتر توجه می کردن و یکی از نشانه های با کلاس بودن تو آدمهایی که نمیتونستن از اون آناناسهای گرون قیمت بخرن این بود که به آدمهای آناناس بدست توجه بیشتری کنن و یه طوری خودشونو به اونا نزدیک کنن.
یه هفته بیشتر تا روز انتخابات باقی نمونده و حجم تبلیغات رنگین و پرزرق و برق مش رحیم در کنار حمایتهای مالی کدخدا به شکل شگفت انگیزی شلمرود رو مقهور خودش کرده. من که فارغ از کشمکشهای انتخاباتی مشغول کسب و کار تازه رونق یافته خودم بودم جز وقتهایی که فرخ میومد پیشم یا آنا رو با یه چادرنماز سفید گلگلی به همراه مش رحیم می دیدم به انتخابات و نتیجه اش کمتر فکر می کردم. آخه اهمیت نتیجه انتخابات از نظر من فقط تو سرنوشت و زندگی این دو تا کفتر چاهی بود و بس. اون روز عصر مشغول جمع کردن بساط کسب و کارم بودم که دیدم آنا خیلی آروم و با احتیاط یه طوری که مواظبه کسی متوجه اش نشه میاد به سمت من. در حالتی که صورتش به طرف دیگه ای بود از جلوی بساط من رد شد و یه تیکه کاغذ رو انداخت تو جعبه آناناسها و رفت. من که تازه متوجه شدم علت اون حرکات چیه یه نگاهی به دور و بر انداختم که کسی ندیده باشه چه اتفاقی افتاد که دیدم بعله! آقا معلم از پشت شیشه بنگاه معاملات املاک دست گذاشته زیر چونه اش و بروبر داره به من و آنا که هنوز دو قدمی از من دور نشده بود نگاه میکنه.
ادامه دارد...

1387/07/16

تعداد بازدید:2288
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.