• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

دهکده شلمرود - 7

من تو راه بودم که دیدم فرخ سراسیمه در حال برگشتنه. من رو با خودش همراه کرد و تا رسیدن به خونه آقا معلم قضیه کاندیداتوری سیاوش خان رو واسه ام تعریف کرد. در خونه آقا معلم رو زدیم و وارد شدیم. بر خلاف انتظارمون جمعیت زیادی اونجا نبودن. به جز صاحبخونه و سیاوش خان سه نفر دیگه هم نشسته بودن که به جای اینکه اونا از سیاوش خان خواهش کنن کاندیدا بشه، این سیاوش خان بود که در حال التماس کردن بود البته به زبان وارونه: همونطور که می دونید من قبلا هم مسئولیتهای اینچنینی داشتم. در سال گذشته نماینده اهالی ده در همین گاوداری پشت ده بودم که تونستیم با مشورتهایی که به گاوها دادیم شیر اونها رو رنگی کنیم. حتی در بعضی مواقع مثل شهری ها شیر عسل و شیر نارگیل هم از پستان گاوها دریافت فرمودیم. اصلا قصد تعریف از خود رو ندارم ولی باید اقرار کنم که همه اهالی محل و غیر محل بسیار تمایل دارند که ... اگرچه اصلا تمایلی به این پستها و مقامها ندارم ولی اصرار بیش از حد گاوها! عذر می خوام اهالی ده باعث میشه که... فرخ حرف باباشو قطع کرد و زیر گوشش قضیه خواستگاری دختر مش رحیم رو مطرح کرد. سیاوش خان که اصلا انتظار نداشت وسط این ماجرا حرف از اینجور چیزهای بی ارزش و کم اهمیت بشنوه، با تشر از فرخ پرسید تو از کجا میدونی؟ فرخ دوباره رفت زیر گوشش و قضیه مهمونی کدخدا و پسرش و گلهای یاس و خنده و ریسه و کاندیداتوری مش رحیم رو گفت. هنوز جمله آخر فرخ منعقد نشده بود که خون تو چهره سیاوش خان دوید و صحبتهاشو اینطور ادامه داد که آخرین خبری که به من رسیده حکایت از اون داره که کدخدا قصد داره یک حزب حکومتی راه اندازی کنه و اولین حرکت خودشو با کاندیدا کردن مش رحیم فردا به شما نشون خواهد داد. آقا معلم ادامه داد همونطور که میبینید سیاوش خان از دوراندیشی فاخری برخوردار هستند، حتی حرکتهای حزب رقیب رو از یک شب جلوتر پیشبینی می فرمایند. تنها شخصی که توانایی اینرو داره که سعادت و بهروزی رو با دموکراسی! فرخ دوباره رفت زیر گوش باباش ولی اینبار حتی یک جمله رو هم نتونست به آخر برسونه که سیاوش خان اگرچه عصبانیت از چهره اش میبارید با یک لبخند ملیح که جزئی از ژست انتخاباتی اش بود رو به فرخ کرد و گفت ببین پسرم آقا معلم دارن از دموکراسی می گن اونوقت شما از خواستگاری و این ... اینبار این فرخ بود که جمله سیاوش خان رو ناتموم گذاشت. دست من رو گرفت و زدیم از خونه آقا معلم بیرون. بی هیچ مقدمه ای شروع کرد به فحش و ناسزا گفتن به دموکراسی و غربزدگی و انتخابات و کدخدا و هر کسی که فکر کنید جز آنا و مش رحیم و خونوادش.
ادامه دارد...

1387/06/24

تعداد بازدید:2276
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.