• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

دهکده شلمرود - 3

آقا معلم رو به بقیه مردم ده کرد و گفت ببینید اگه شما در نظریه های اواخر عمر پوپر تفحص بکنید، میبینید که همون نظراتی رو داشت که هگل در اوایل عمرش وقتی جان مک کین رو در کنار باراک اوباما ملاقات کرد از خودش ارائه و در نهایت در مباحثات نهایی ما دیدیم که باید! در نتیجه... آقا معلم داشت به سخنرانی خودش ادامه می داد و مردم ده هم با سر تکون دادن و تایید حرفهای ایشون اظهار فضل می کردن که بقیه متوجه نشن که اونا همچین مباحث واضح و روشنی رو متوجه نمیشن. تازه بعضی ها از این هم فراتر می رفتن و طوری که چند نفر دیگه هم بفهمن به بغل دستیشون میگفتن عجب انسان با کمالاتیه این آقا معلم! شخصیت بالا، معرفت بالا، هر چی بگم کم گفتم. مردم در حال تعریف و تمجید از آقا معلم بودن که بالاخره آخرین جمله آقا معلم رو همه فهمیدن: این دکتر باید هرچه زودتر شلمرود رو ترک کنه!
من و فرخ و دکتر رفتیم تا رسیدیم به خونه ما. آقا دکتر رو تو اتاقی که تو خونه مون واسه مهمونها استفاده میشه و به کوچه پشتی راه داره اسکان دادیم. داشتیم بر می گشتیم که دیدیم جماعت بیل به دست دارن میان به سمت ما البته بدون آقا معلم! آخه آقا معلم عصرها که میشد میرفت جلو بنگاه معاملات املاک ده که چند تا معامله رو به ثمر برسونه تا زن و بچه اش گرسنه نمونن.
جماعت بیل بدست به ما رسیدن و من و فرخ موندیم بین جماعت و درب بسته ای که دکتر فکر کنم هنوز چمدونش رو رو زمین نذاشته بود. تازه فرخ رو هم با توجه به جوونمرگ شدن بابابزرگش جزء جماعت بیل بدست حساب کنید. بعد از کمی بحث و گفتگو که نتیجه اش یه جای بیل رو پهلوی من بود و یه چوبدست رو کتفم، بالاخره جماعت قبول کردن تا فردا صبح که مینی بوس نارنجی رنگ ده این بنده خدا رو ببره به شهر وجود ناپاکش رو تو ده تحمل کنن، البته به شرطی که از تو اتاق بیرون نیاد.
ادامه دارد...

1387/06/16

تعداد بازدید:2217
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.