• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

خوشبختی در صح

یازده سال پیش وقتی می خواستیم پدرم را برای مداوای کمردرد و عمل جراحی به بیمارستان امام خمینی تهران ببریم، علی رغم مخالفت من، با تغییر مسیر به روستایی بین دامغان و سمنان رفتیم تا شاید تجربه مردی روستایی بتواند شرایط را تغییر دهد. به خاطر دارم که پدرم از شدت درد نمی توانست حتی اندک حرکتی کند و با مشکلات زیاد او را به خانه پیرمردی بردیم که تازه از آبیاری مزرعه اش بازگشته بود. پیرمرد با کمی حرکت دست و ماساژ بدون آنکه معجزه ای کرده باشد باعث شد که ما به همراه پدر آنهم هر یک بر پای خویش به خانه بازگردیم.
یازده سال گذشت تا آنکه دیروز دوباره به خانه پیرمرد رفتم در روستای صح. اما اینبار بیمار خودم بودم. هیچ چیز تغییر نکرده بود. پیرمرد بود و کلاهش و خانه ای که تکیه به مسجد داده بود. درب خانه باز بود و آماده برای میزبانی از هر بیمار ناشناخته ای. جویباری زلال پشت درب باز منزل چنان خوش آمد می گفت که انگار همان صدای یازده سال پیش را دوباره می شنوم. اتاقی ساده به همراه تعدادی نقش و تصویر که گویی هرگز تغییر نخواهند کرد.
در حالی روستا را ترک كردم که حسرت خوشبختی دست نیافتنی پیرمرد هنوز رهایم نمی کند. با خود می اندیشم که کی می توانم آنقدر فرصت داشته باشم و فارغ بال باشم که مزرعه ای را آبیاری کنم. کی آنقدر ثروتمند می شوم که جویباری در منزل داشته باشم؟ با خود می اندیشم که انسانهایی که کلید و قفلهای ریز و درشت و گاوصندوق جزء جدایی ناپذیر زندگیشان است، کی می توانند آنقدر خوشبخت باشند که درب خانه شان را اینگونه باز رها کنند؟!

1387/03/24

تعداد بازدید:2275
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.