قایم باشک
هر بامداد نمی گذرد دقایقی از باز شدن چشمهایت Ú©Ù‡ مهمان اتاق منی Ùˆ پیش از ÙØ±Ùˆ Ø®ÙØªÙ† آن کودکان معصوم به شبانگاه باز هم مهمان اتاق منی! بازی با توپ در Ú©ÙˆÚ†Ù‡ Ùˆ پس Ú©ÙˆÚ†Ù‡ شهر Ùˆ شکستن شیشه همسایه هم ترا از یاد اتاق من غاÙÙ„ نمی کند Ùˆ نمی شود از این Ú©ÙˆÚ†Ù‡ بگذری Ùˆ نگاهی به این دو پنجره بسته نیاندازی. بازی قایم باشک هم اگر Ú†Ù‡ با یک، دو ... آغاز Ù…ÛŒ شود، پایانی دارد Ú†Ù‡ به ده Ú†Ù‡ به صد Ú†Ù‡ تا هزار!Ú¯ÙØªÛŒ Ú©Ù‡ نخواهیم ترا گر بت چینی
ظنم نه چنان بود که با ما تو چنینی
بر آتش تیزم بنشانی بنشینم
بر دیدهٔ خویشت بنشانم ننشینی
ای بس که بجویی تو مرا باز نیابی
ای بس که بپویی و مرا باز نبینی
با من به زبانی و به دل با دگرانی
هم دوست‌تر از من نبود هر که گزینی
من بر سر صلØÙ… تو چرا جنگ گزینی
من بر سر مهرم تو چرا بر سر کینی
گویی دگری گیر مها شرط نباشد
تو یار نخستین من و باز پسینی
1396/10/12
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی