آن Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒÙ‡Ø§
زمستان بود،من بودم،
تو بودی،
و غیر از خدا هیچ نبود!
سخن بسیار Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØªÙ…
و تو ساکت بودی،
گاه می‌پرسیدی
و گاه به جمله‌ای کوتاه،
چون ناوک مژگانت
چشمان بسته‌ام را
به زخمی شیرین می‌گشودی!
زمستان Ø±ÙØª
تابستان نیز
باز هم زمستان Ø±ÙØª
و تابستان نیز
و گذشت زمستانی دیگر
تا در پس این داغ و سرد کوره روزگار
بسوزم سخت تا من نیز ساکت شوم!
آنروز،
سخن بسیار Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØªÛŒ
و من ساکت بودم،
گاه می پرسیدم
و گاه به جمله‌ای کوتاه،
آه! مژگانم ناوکی نداشت.
زبانم بسته بود،
و چشمانم گشوده
می‌دید Ø±ÙØªÙ†Øª را
پیش از آنکه بگویی
"وقت Ø±ÙØªÙ† است!"
...
هنوز تو
سخن می‌گویی
هنوز من
جملاتم کوتاه است
هنوز بی‌پروایی
هنوز هراسانم
هنوز بی پروایی و سخن می‌رانی
هنوز هراس از دروغ Ú¯ÙØªÙ†ØŒ
لگامم را سخت می‌کشد!
Ú†Ù‡ آنروز Ú©Ù‡ از عشق Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØªÛŒ
چه امروز که می‌کوشی
کوه ØªÙ†ÙØ± را نهان Ú©Ù†ÛŒ
به پشت پرده رنگ Ùˆ رو Ø±ÙØªÙ‡ سخنانت!
هنوز سختم و سنگین
هنوز مهربانی
هنوز صبورم و نشسته
هنوز در پی آنی
که دلم را، دلم را، دلم را نرنجانی!
هنوز ساکتم و بینا
هنوز سخنرانی و نمی‌بینی!
آسوده باش!
آنکه دل داد آرام‌اش نمی‌خواهد!
آنکه دل داد، داد!
خواهی برنجانش!
خواهی بسوزانش!
خواهی دروغش گو!
خواهی، بلاکش کن!
خواهی بگو تا چشمها را نیز
چون آن زبانی Ú©Ù‡ سخن بسیار Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª
در وادی تاریک خاموشان
به خاک سرد بسپارم!
آن Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒÙ‡Ø§ÛŒ زندگی را
گر به یاد آری،
شاید بیایی!
بر مزار سرد و خاموشم،
آهسته بنشینی!
نجوا کنی آهسته‌تر
آن Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒÙ‡Ø§ را بار دیگر،
بار دیگر!
1396/09/26
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی