• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

بی تابانه

شب از نیمه گذشته است و من در سیاهی دود بعد از نیمه شب، موجهای رسیده به ساحل را می شمارم. صدای بی تابانه علی زندوکیلی افکارم را با خود همراه می کند و شمردن را فراموش می کنم. عدد معنی خود را از دست می دهد و موجهای علی الدوام زندگی به سینه ساحل می خوابند.

هوای حال من غم داره، سرده
ولی از ابر و بارون خزون نیست
زمستون داره تو لحن تو انگار
که ابرش تو هزار تا آسمون نیست

هوام دلگیر، نفس هام سرد، دلم خون
یه عالم درد و دل دارم تو سینه
شب تار و غم یار و دل زار
هوای بی می و ساقی همینه!

چه بی تابانه بی تاب تب تو
چی بی رحمانه بی رحمی تو بیرحم
چه بی اندازه میخوام که تو باشی
چه با انگیزه میخونی که میرم

من و سازم، من و سوزم، من و آه
تو و جام پر از می که شکستی
من و حال خراب و این شراب و
تو و باده، من و عادت به مستی

من اینجا دلخوشی ام رفته به باد و
تو موهات غرق رقصه روی این باد
سکوت شب کنار تو یه حرف ه
سکوت تو چه احساسی به شب داد

چه بی تابانه بی تاب تب تو
چی بی رحمانه بی رحمی تو بیرحم
چه بی اندازه میخوام که تو باشی
چه با انگیزه میخونی که میرم

من و سازم، من و سوزم، من و آه
تو و جام پر از می که شکستی
من و حال خراب و این شراب و
تو و باده، من و عادت به مستی

دست نوازش خورشید صبحگاهی مرا به دنیای اعداد می خواند.

1395/10/08

تعداد بازدید:3023
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.