• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

سوم شخص مفرد

امان از داغ تابستان!
لهیب آتشش در من،
هوای سرد و غمگینش هوای تو!
امان از داغ آن حسی که خواندی خواهشش اما،
من از آن آتش خواهش هنوزم سخت سوزانم.

مرا تنها رها کردی،
جدا از هر چه می پنداشتم
یا آنکه می پنداشتم داشتم، کردی!
دعایت می کنم شاید که برگردی.

برایم یک زمانی از سفر گفتی.
هر آنچیزی که می باید ز شب یا روز،
زمانی گفتی از خفتن، زمانی از نخفتن تا سحر گفتی.
امان از داغ با هم بودن و یادت ز من گفتی.
دعایت می کنم شاید سحرگاهان سفر کردی!

پر از احساس یک تنهایی سنگین
یا مرا خالی ز احساس ترا بودن، چرا کردی؟!
ترا گویم که می دانم تو بودی آن دگر را!
زمانی با یکی دلبندم و آن دیگری دائم مسافر را.
امان از ماندن یک عمر سوم شخص مفرد!
جدا ماندن ز هر ما بودنت اما تماشاچی بودن دائم،
مرا عادت شده است انگار، سوم شخص مفرد بودن و ماندن.

پر از تنهایی سرمای سرد هر سحرگاهم،
امان از سردی سرمای دستانی که دیگر نیست!
رها ماندن به برف سرد بنشسته به هر برزن،
یکی رفت است و آن دیگر به ره ماندست!
سرم گرم است و دستم همچنان سرد است.

نماندی تو! تو رفتی و ز ره سرما رسید اینجا،
و رفتی آنقدر با هر کلامت تا که رفتی عاقبت تا شهر بارانی.
امان از شهر بی باران و پر دود از سیاهی ها!
بدون تو، بدون آنکه می رقصیدی از یادش به هر ساعت.

من آنم همچنان، سوم شخص مفرد تنها.

1395/10/06

تعداد بازدید:1807
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.