• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

دوستی خاله خرسه

دوران کودکی را به یاد دارم که تابستانها حشرات موزی گرمای تابستان را به فراموشی می سپردند و آزار و اذیتشان را حتی با بادبزنهای دستی و پنکه های سقفی هم نمیشد رفع کرد. به خاطر دارم که با همه آزار و نیش حشرات، ترسی از آنها نداشتم و حتی سوسکهای سیاه خاکی را که دیرزمانی است آنها را دیگر ندیده ام با دست می گرفتم و زنان و دخترکان خانواده و فامیل را با آنها می ترساندم. متقابلا مارمولکهای خفته در گیاهان چسبیده به دیوار هم جبران می کردند و چنان مرا میترساندند که حتی از خاور خاله و مادر حسین هم آنقدر نمی ترسیدم. بگذریم که در پی راهی بودم برای از بین بردن مارمولکها. اما دریغ که هرگز موفق نشدم! چندی بعد به این فکر افتادم که برایشان پاسپورت تهیه کنم و به حیات همسایگان مهاجرتشان بدهم که این کار هم اگرچه تا اندازه ای موفقیت آمیز بود اما پس از چند صباحی فربه تر و کارآزموده تر بر می گشتند. ظریفی می گفت که از نعمت مارمولکها غافل نباش که رهایی از آنها باعث افزایش حشرات می شود. آزار بزرگ مارمولکها را می توان تحمل کرد اما آزار کوچک حشرات در فقدان مارمولکها چنان بزرگ می شود که قابل تحمل نخواهد بود.

سالها بعد وقتی شنیدم که سهراب گفته است: "و بدانیم که اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت"، به شوخی می خواندم: و بدانیم که اگر مارمولک نبود زندگی چیزی کم داشت!

بگذریم، اینکه در سرمای زمستان چرا به یاد روزهای گرم تابستان افتاده ام بماند برای آنان که پشت دیوار زمان را می بینند. سرمای این روزهای زمستان و یاد گرمای تابستان را بی مناسبت به حکایت دوستی خاله خرسه ندیدم:

اژدهایی خرس را در می‌کشید
شیر مردی رفت و فریادش رسید

شیر مردانند در عالم مدد
آن زمان کافغان مظلومان رسد

بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق می‌دوند

آن ستونهای خللهای جهان
آن طبیبان مرضهای نهان

محض مهر و داوری و رحمتند
همچو حق بی علت و بی رشوتند

این چه یاری می‌کنی یبکارگیش
گوید از بهر غم و بیچارگیش

مهربانی شد شکار شیرمرد
در جهان دارو نجوید غیر درد

هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا پستیست آب آنجا دود

آب رحمت بایدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رحمت مست شو

رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فرو مای ای پسر

چرخ را در زیر پا آر ای شجاع
بشنو از فوق فلک بانگ سماع

پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش
تا به گوشت آید از گردون خروش

پاک کن دو چشم را از موی عیب
تا ببینی باغ و سروستان غیب

دفع کن از مغز و از بینی زکام
تا که ریح الله در آید در مشام

هیچ مگذار از تب و صفرا اثر
تا بیابی از جهان طعم شکر

داروی مردی کن و عنین مپوی
تا برون آیند صد گون خوب‌روی

کندهٔ تن را ز پای جان بکن
تا کند جولان به گردت انجمن

غل بخل از دست و گردن دور کن
بخت نو در یاب در چرخ کهن

ور نمی‌توانی به کعبهٔ لطف پر
عرضه کن بیچارگی بر چاره‌گر

زاری و گریه قوی سرمایه‌ایست
رحمت کلی قوی‌تر دایه‌ایست

دایه و مادر بهانه‌جو بود
تا که کی آن طفل او گریان شود

طفل حاجات شما را آفرید
تا بنالید و شود شیرش پدید

گفت ادعوا الله بی زاری مباش
تا بجوشد شیرهای مهرهاش

هوی هوی باد و شیرافشان ابر
در غم ما اند یک ساعت تو صبر

فی السماء رزقکم بشنیده‌ای
اندرین پستی چه بر چفسیده‌ای

ترس و نومیدیت دان آواز غول
می‌کشد گوش تو تا قعر سفول

هر ندایی که ترا بالا کشید
آن ندا می‌دان که از بالا رسید

هر ندایی که ترا حرص آورد
بانگ گرگی دان که او مردم درد

این بلندی نیست از روی مکان
این بلندیهاست سوی عقل و جان

هر سبب بالاتر آمد از اثر
سنگ و آهن فایق آمد بر شرر

آن فلانی فوق آن سرکش نشست
گرچه در صورت به پهلویش نشست

فوقی آنجاست از روی شرف
جای دور از صدر باشد مستخف

سنگ و آهن زین جهت که سابق است
در عمل فوقی این دو لایق است

وآن شرر از روی مقصودی خویش
ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش

سنگ و آهن اول و پایان شرر
لیک این هر دو تنند و جان شرر

در زمان شاخ از ثمر سابق‌ترست
در هنر از شاخ او فایق‌ترست

چونک مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر

خرس چون فریاد کرد از اژدها
شیرمردی کرد از چنگش جدا

حیلت و مردی به هم دادند پشت
اژدها را او بدین قوت بکشت

اژدها را هست قوت حیله نیست
نیز فوق حیلهٔ تو حیله‌ایست

حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو
کز کجا آمد سوی آغاز رو

هر چه در پستیست آمد از علا
چشم را سوی بلندی نه هلا

روشنی بخشد نظر اندر علی
گرچه اول خیرگی آرد بلی

چشم را در روشنایی خوی کن
گر نه خفاشی نظر آن سوی کن

عاقبت‌بینی نشان نور تست
شهوت حالی حقیقت گور تست

عاقبت‌بینی که صد بازی بدید
مثل آن نبود که یک بازی شنید

زان یکی بازی چنان مغرور شد
کز تکبر ز اوستادان دور شد

سامری‌وار آن هنر در خود چو دید
او ز موسی از تکبر سر کشید

او ز موسی آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته

لاجرم موسی دگر بازی نمود
تا که آن بازی و جانش را ربود

ای بسا دانش که اندر سر دود
تا شود سرور بدان خود سر رود

سر نخواهی که رود تو پای باش
در پناه قطب صاحب‌رای باش

گرچه شاهی خویش فوق او مبین
گرچه شهدی جز نبات او مچین

فکر تو نقش است و فکر اوست جان
نقد تو قلبست و نقد اوست کان

او توی خود را بجو در اوی او
کو و کو گو فاخته شو سوی او

ور نخواهی خدمت ابناء جنس
در دهان اژدهایی همچو خرس

بوک استادی رهاند مر ترا
وز خطر بیرون کشاند مر ترا

زاریی می‌کن چو زورت نیست هین
چونک کوری سر مکش از راه‌بین

تو کم از خرسی نمی‌نالی ز درد
خرس رست از درد چون فریاد کرد

ای خدا این سنگ دل را موم کن
ناله‌اش را تو خوش و مرحوم کن

خرس هم از اژدها چون وا رهید
و آن کرم زان مرد مردانه بدید

چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار

آن مسلمان سر نهاد از خستگی
خرس حارس گشت از دل‌بستگی

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست

قصه وا گفت و حدیث اژدها
گفت بر خرسی منه دل ابلها

دوستی ابله بتر از دشمنیست
او بهر حیله که دانی راندنیست

گفت والله از حسودی گفت این
ورنه خرسی چه نگری این مهر بین

گفت مهر ابلهان عشوه‌ده است
این حسودی من از مهرش به است

هی بیا با من بران این خرس را
خرس را مگزین مهل هم‌جنس را

گفت رو رو کار خود کن ای حسود
گفت کارم این بد و رزقت نبود

من کم از خرسی نباشم ای شریف
ترک او کن تا منت باشم حریف

بر تو دل می‌لرزدم ز اندیشه‌ای
با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای

این دلم هرگز نلرزید از گزاف
نور حقست این نه دعوی و نه لاف

مؤمنم ینظر بنور الله شده
هان و هان بگریز ازین آتشکده

این همه گفت و به گوشش در نرفت
بدگمانی مرد سدیست زفت

دست او بگرفت و دست از وی کشید
گفت رفتم چون نه‌ای یار رشید

گفت رو بر من تو غمخواره مباش
بوالفضولا معرفت کمتر تراش

باز گفتش من عدوی تو نیم
لطف باشد گر بیابی در پیم

گفت خوابستم مرا بگذار و رو
گفت آخر یار را منقاد شو

تا بخسپی در پناه عاقلی
در جوار دوستی صاحب‌دلی

در خیال افتاد مرد از جد او
خشمگین شد زود گردانید رو

کین مگر قصد من آمد خونیست
یا طمع دارد گدا و تونیست

یا گرو بستست با یاران بدین
که بترساند مرا زین همنشین

خود نیامد هیچ از خبث سرش
یک گمان نیک اندر خاطرش

ظن نیکش جملگی بر خرس بود
او مگر مر خرس را هم‌جنس بود

عاقلی را از سگی تهمت نهاد
خرس را دانست اهل مهر و داد

شخص خفت و خرس می‌راندش مگس
وز ستیز آمد مگس زو باز پس

چند بارش راند از روی جوان
آن مگس زو باز می‌آمد دوان

خشمگین شد با مگس خرس و برفت
بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت

سنگ آورد و مگس را دید باز
بر رخ خفته گرفته جای و ساز

بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد
بر مگس تا آن مگس وا پس خزد

سنگ روی خفته را خشخاش کرد
این مثل بر جمله عالم فاش کرد

مهر ابله مهر خرس آمد یقین
کین او مهرست و مهر اوست کین

عهد او سستست و ویران و ضعیف
گفت او زفت و وفای او نحیف

گر خورد سوگند هم باور مکن
بشکند سوگند مرد کژسخن

چونک بی‌سوگند گفتش بد دروغ
تو میفت از مکر و سوگندش بدوغ

نفس او میرست و عقل او اسیر
صد هزاران مصحفش خود خورده گیر

چونک بی سوگند پیمان بشکند
گر خورد سوگند هم آن بشکند

زانک نفس آشفته‌تر گردد از آن
که کنی بندش به سوگند گران

چون اسیری بند بر حاکم نهد
حاکم آن را بر درد بیرون جهد

بر سرش کوبد ز خشم آن بند را
می‌زند بر روی او سوگند را

تو ز اوفوا بالعقودش دست شو
احفظوا ایمانکم با او مگو

وانک حق را ساخت در پیمان سند
تن کند چون تار و گرد او تند

خداوند همه ما را از شر دوستی خاله خرسه محافظت بفرماید، آمین.

پی نوشت: کلمه حیات در کمال صحت عقل و جسم به این صورت نوشته شده است.

1394/11/08

تعداد بازدید:3254
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.