دوستی خاله خرسه
دوران کودکی را به یاد دارم Ú©Ù‡ تابستانها ØØ´Ø±Ø§Øª موزی گرمای تابستان را به ÙØ±Ø§Ù…وشی Ù…ÛŒ سپردند Ùˆ آزار Ùˆ اذیتشان را ØØªÛŒ با بادبزنهای دستی Ùˆ پنکه های سقÙÛŒ هم نمیشد Ø±ÙØ¹ کرد. به خاطر دارم Ú©Ù‡ با همه آزار Ùˆ نیش ØØ´Ø±Ø§ØªØŒ ترسی از آنها نداشتم Ùˆ ØØªÛŒ سوسکهای سیاه خاکی را Ú©Ù‡ دیرزمانی است آنها را دیگر ندیده ام با دست Ù…ÛŒ Ú¯Ø±ÙØªÙ… Ùˆ زنان Ùˆ دخترکان خانواده Ùˆ ÙØ§Ù…یل را با آنها Ù…ÛŒ ترساندم. متقابلا مارمولکهای Ø®ÙØªÙ‡ در گیاهان چسبیده به دیوار هم جبران Ù…ÛŒ کردند Ùˆ چنان مرا میترساندند Ú©Ù‡ ØØªÛŒ از خاور خاله Ùˆ مادر ØØ³ÛŒÙ† هم آنقدر نمی ترسیدم. بگذریم Ú©Ù‡ در Ù¾ÛŒ راهی بودم برای از بین بردن مارمولکها. اما دریغ Ú©Ù‡ هرگز موÙÙ‚ نشدم! چندی بعد به این Ùکر Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù… Ú©Ù‡ برایشان پاسپورت تهیه کنم Ùˆ به ØÛŒØ§Øª همسایگان مهاجرتشان بدهم Ú©Ù‡ این کار هم اگرچه تا اندازه ای موÙقیت آمیز بود اما پس از چند صباØÛŒ ÙØ±Ø¨Ù‡ تر Ùˆ کارآزموده تر بر Ù…ÛŒ گشتند. ظریÙÛŒ Ù…ÛŒ Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ از نعمت مارمولکها غاÙÙ„ نباش Ú©Ù‡ رهایی از آنها باعث Ø§ÙØ²Ø§ÛŒØ´ ØØ´Ø±Ø§Øª Ù…ÛŒ شود. آزار بزرگ مارمولکها را Ù…ÛŒ توان تØÙ…Ù„ کرد اما آزار Ú©ÙˆÚ†Ú© ØØ´Ø±Ø§Øª در Ùقدان مارمولکها چنان بزرگ Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قابل تØÙ…Ù„ نخواهد بود.سالها بعد وقتی شنیدم Ú©Ù‡ سهراب Ú¯ÙØªÙ‡ است: "Ùˆ بدانیم Ú©Ù‡ اگر کرم نبود زندگی چیزی Ú©Ù… داشت"ØŒ به شوخی Ù…ÛŒ خواندم: Ùˆ بدانیم Ú©Ù‡ اگر مارمولک نبود زندگی چیزی Ú©Ù… داشت!
بگذریم، اینکه در سرمای زمستان چرا به یاد روزهای گرم تابستان Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ ام بماند برای آنان Ú©Ù‡ پشت دیوار زمان را Ù…ÛŒ بینند. سرمای این روزهای زمستان Ùˆ یاد گرمای تابستان را بی مناسبت به ØÚ©Ø§ÛŒØª دوستی خاله خرسه ندیدم:
اژدهایی خرس را در می‌کشید
شیر مردی Ø±ÙØª Ùˆ ÙØ±ÛŒØ§Ø¯Ø´ رسید
شیر مردانند در عالم مدد
آن زمان Ú©Ø§ÙØºØ§Ù† مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طر٠چون رØÙ…ت ØÙ‚ می‌دوند
آن ستونهای خللهای جهان
آن طبیبان مرضهای نهان
Ù…ØØ¶ مهر Ùˆ داوری Ùˆ رØÙ…تند
همچو ØÙ‚ بی علت Ùˆ بی رشوتند
این چه یاری می‌کنی یبکارگیش
گوید از بهر غم و بیچارگیش
مهربانی شد شکار شیرمرد
در جهان دارو نجوید غیر درد
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا پستیست آب آنجا دود
آب رØÙ…ت بایدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رØÙ…ت مست شو
رØÙ…ت اندر رØÙ…ت آمد تا به سر
بر یکی رØÙ…ت ÙØ±Ùˆ مای ای پسر
چرخ را در زیر پا آر ای شجاع
بشنو از Ùوق ÙÙ„Ú© بانگ سماع
پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش
تا به گوشت آید از گردون خروش
پاک کن دو چشم را از موی عیب
تا ببینی باغ و سروستان غیب
Ø¯ÙØ¹ Ú©Ù† از مغز Ùˆ از بینی زکام
تا Ú©Ù‡ Ø±ÛŒØ Ø§Ù„Ù„Ù‡ در آید در مشام
هیچ مگذار از تب Ùˆ ØµÙØ±Ø§ اثر
تا بیابی از جهان طعم شکر
داروی مردی کن و عنین مپوی
تا برون آیند صد گون خوب‌روی
کندهٔ تن را ز پای جان بکن
تا کند جولان به گردت انجمن
غل بخل از دست و گردن دور کن
بخت نو در یاب در چرخ کهن
ور نمی‌توانی به کعبهٔ لط٠پر
عرضه کن بیچارگی بر چاره‌گر
زاری و گریه قوی سرمایه‌ایست
رØÙ…ت Ú©Ù„ÛŒ قوی‌تر دایه‌ایست
دایه و مادر بهانه‌جو بود
تا Ú©Ù‡ Ú©ÛŒ آن Ø·ÙÙ„ او گریان شود
Ø·ÙÙ„ ØØ§Ø¬Ø§Øª شما را Ø¢ÙØ±ÛŒØ¯
تا بنالید و شود شیرش پدید
Ú¯ÙØª ادعوا الله بی زاری مباش
تا بجوشد شیرهای مهرهاش
هوی هوی باد Ùˆ Ø´ÛŒØ±Ø§ÙØ´Ø§Ù† ابر
در غم ما اند یک ساعت تو صبر
ÙÛŒ السماء رزقکم بشنیده‌ای
اندرین پستی Ú†Ù‡ بر Ú†ÙØ³ÛŒØ¯Ù‡â€ŒØ§ÛŒ
ترس و نومیدیت دان آواز غول
می‌کشد گوش تو تا قعر سÙول
هر ندایی که ترا بالا کشید
آن ندا می‌دان که از بالا رسید
هر ندایی Ú©Ù‡ ترا ØØ±Øµ آورد
بانگ گرگی دان که او مردم درد
این بلندی نیست از روی مکان
این بلندیهاست سوی عقل و جان
هر سبب بالاتر آمد از اثر
سنگ Ùˆ آهن ÙØ§ÛŒÙ‚ آمد بر شرر
آن Ùلانی Ùوق آن سرکش نشست
گرچه در صورت به پهلویش نشست
Ùوقی آنجاست از روی شرÙ
جای دور از صدر باشد مستخÙ
سنگ و آهن زین جهت که سابق است
در عمل Ùوقی این دو لایق است
وآن شرر از روی مقصودی خویش
ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش
سنگ و آهن اول و پایان شرر
لیک این هر دو تنند و جان شرر
در زمان شاخ از ثمر سابق‌ترست
در هنر از شاخ او ÙØ§ÛŒÙ‚‌ترست
چونک مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر
خرس چون ÙØ±ÛŒØ§Ø¯ کرد از اژدها
شیرمردی کرد از چنگش جدا
ØÛŒÙ„ت Ùˆ مردی به هم دادند پشت
اژدها را او بدین قوت بکشت
اژدها را هست قوت ØÛŒÙ„Ù‡ نیست
نیز Ùوق ØÛŒÙ„Ù‡Ù” تو ØÛŒÙ„ه‌ایست
ØÛŒÙ„Ù‡Ù” خود را Ú†Ùˆ دیدی باز رو
کز کجا آمد سوی آغاز رو
هر چه در پستیست آمد از علا
چشم را سوی بلندی نه هلا
روشنی بخشد نظر اندر علی
گرچه اول خیرگی آرد بلی
چشم را در روشنایی خوی کن
گر نه Ø®ÙØ§Ø´ÛŒ نظر آن سوی Ú©Ù†
عاقبت‌بینی نشان نور تست
شهوت ØØ§Ù„ÛŒ ØÙ‚یقت گور تست
عاقبت‌بینی که صد بازی بدید
مثل آن نبود که یک بازی شنید
زان یکی بازی چنان مغرور شد
کز تکبر ز اوستادان دور شد
سامری‌وار آن هنر در خود چو دید
او ز موسی از تکبر سر کشید
او ز موسی آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته
لاجرم موسی دگر بازی نمود
تا که آن بازی و جانش را ربود
ای بسا دانش که اندر سر دود
تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهی که رود تو پای باش
در پناه قطب ØµØ§ØØ¨â€ŒØ±Ø§ÛŒ باش
گرچه شاهی خویش Ùوق او مبین
گرچه شهدی جز نبات او مچین
Ùکر تو نقش است Ùˆ Ùکر اوست جان
نقد تو قلبست و نقد اوست کان
او توی خود را بجو در اوی او
Ú©Ùˆ Ùˆ Ú©Ùˆ Ú¯Ùˆ ÙØ§Ø®ØªÙ‡ شو سوی او
ور نخواهی خدمت ابناء جنس
در دهان اژدهایی همچو خرس
بوک استادی رهاند مر ترا
وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زاریی می‌کن چو زورت نیست هین
چونک کوری سر مکش از راه‌بین
تو کم از خرسی نمی‌نالی ز درد
خرس رست از درد چون ÙØ±ÛŒØ§Ø¯ کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن
ناله‌اش را تو خوش Ùˆ مرØÙˆÙ… Ú©Ù†
خرس هم از اژدها چون وا رهید
و آن کرم زان مرد مردانه بدید
چون سگ Ø§ØµØØ§Ø¨ که٠آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار
آن مسلمان سر نهاد از خستگی
خرس ØØ§Ø±Ø³ گشت از دل‌بستگی
آن یکی بگذشت Ùˆ Ú¯ÙØªØ´ ØØ§Ù„ چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست
قصه وا Ú¯ÙØª Ùˆ ØØ¯ÛŒØ« اژدها
Ú¯ÙØª بر خرسی منه دل ابلها
دوستی ابله بتر از دشمنیست
او بهر ØÛŒÙ„Ù‡ Ú©Ù‡ دانی راندنیست
Ú¯ÙØª والله از ØØ³ÙˆØ¯ÛŒ Ú¯ÙØª این
ورنه خرسی چه نگری این مهر بین
Ú¯ÙØª مهر ابلهان عشوه‌ده است
این ØØ³ÙˆØ¯ÛŒ من از مهرش به است
هی بیا با من بران این خرس را
خرس را مگزین مهل هم‌جنس را
Ú¯ÙØª رو رو کار خود Ú©Ù† ای ØØ³ÙˆØ¯
Ú¯ÙØª کارم این بد Ùˆ رزقت نبود
من Ú©Ù… از خرسی نباشم ای شریÙ
ترک او Ú©Ù† تا منت باشم ØØ±ÛŒÙ
بر تو دل می‌لرزدم ز اندیشه‌ای
با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای
این دلم هرگز نلرزید از گزاÙ
نور ØÙ‚ست این نه دعوی Ùˆ نه لاÙ
مؤمنم ینظر بنور الله شده
هان و هان بگریز ازین آتشکده
این همه Ú¯ÙØª Ùˆ به گوشش در Ù†Ø±ÙØª
بدگمانی مرد سدیست Ø²ÙØª
دست او Ø¨Ú¯Ø±ÙØª Ùˆ دست از ÙˆÛŒ کشید
Ú¯ÙØª Ø±ÙØªÙ… چون نه‌ای یار رشید
Ú¯ÙØª رو بر من تو غمخواره مباش
Ø¨ÙˆØ§Ù„ÙØ¶ÙˆÙ„ا Ù…Ø¹Ø±ÙØª کمتر تراش
باز Ú¯ÙØªØ´ من عدوی تو نیم
لط٠باشد گر بیابی در پیم
Ú¯ÙØª خوابستم مرا بگذار Ùˆ رو
Ú¯ÙØª آخر یار را منقاد شو
تا بخسپی در پناه عاقلی
در جوار دوستی ØµØ§ØØ¨â€ŒØ¯Ù„ÛŒ
در خیال Ø§ÙØªØ§Ø¯ مرد از جد او
خشمگین شد زود گردانید رو
کین مگر قصد من آمد خونیست
یا طمع دارد گدا و تونیست
یا گرو بستست با یاران بدین
که بترساند مرا زین همنشین
خود نیامد هیچ از خبث سرش
یک گمان نیک اندر خاطرش
ظن نیکش جملگی بر خرس بود
او مگر مر خرس را هم‌جنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهاد
خرس را دانست اهل مهر و داد
شخص Ø®ÙØª Ùˆ خرس می‌راندش مگس
وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوان
آن مگس زو باز می‌آمد دوان
خشمگین شد با مگس خرس Ùˆ Ø¨Ø±ÙØª
بر Ú¯Ø±ÙØª از کوه سنگی سخت Ø²ÙØª
سنگ آورد و مگس را دید باز
بر رخ Ø®ÙØªÙ‡ Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ جای Ùˆ ساز
بر Ú¯Ø±ÙØª آن آسیا سنگ Ùˆ بزد
بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی Ø®ÙØªÙ‡ را خشخاش کرد
این مثل بر جمله عالم ÙØ§Ø´ کرد
مهر ابله مهر خرس آمد یقین
کین او مهرست و مهر اوست کین
عهد او سستست Ùˆ ویران Ùˆ ضعیÙ
Ú¯ÙØª او Ø²ÙØª Ùˆ ÙˆÙØ§ÛŒ او Ù†ØÛŒÙ
گر خورد سوگند هم باور مکن
بشکند سوگند مرد کژسخن
چونک بی‌سوگند Ú¯ÙØªØ´ بد دروغ
تو Ù…ÛŒÙØª از مکر Ùˆ سوگندش بدوغ
Ù†ÙØ³ او میرست Ùˆ عقل او اسیر
صد هزاران مصØÙØ´ خود خورده گیر
چونک بی سوگند پیمان بشکند
گر خورد سوگند هم آن بشکند
زانک Ù†ÙØ³ Ø¢Ø´ÙØªÙ‡â€ŒØªØ± گردد از آن
که کنی بندش به سوگند گران
چون اسیری بند بر ØØ§Ú©Ù… نهد
ØØ§Ú©Ù… آن را بر درد بیرون جهد
بر سرش کوبد ز خشم آن بند را
می‌زند بر روی او سوگند را
تو ز اوÙوا بالعقودش دست شو
اØÙظوا ایمانکم با او Ù…Ú¯Ùˆ
وانک ØÙ‚ را ساخت در پیمان سند
تن کند چون تار و گرد او تند
خداوند همه ما را از شر دوستی خاله خرسه Ù…ØØ§Ùظت Ø¨ÙØ±Ù…اید، آمین.
Ù¾ÛŒ نوشت: کلمه ØÛŒØ§Øª در کمال ØµØØª عقل Ùˆ جسم به این صورت نوشته شده است.
1394/11/08
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی