می روی و مژگانت!
خواستم امشب بنویسم برای روزگارانی Ú©Ù‡ می‌روند. تو می‌روی! او می‌رود! روزان Ùˆ شبان می‌روند. ØØªÛŒ زاغان Ùˆ غوکان هم Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØ§Ù†Ø¯ Ùˆ چندی است دگر کسی ابوعطا نمی‌خواند! اما من همچنان مانده‌ام، ØØ§Ùظ باز می‌کنم Ùˆ می‌نویسم برای آنانان Ú©Ù‡ هنگام Ø±ÙØªÙ†Ø¯ Ùقط می‌گویند: خدانگهدار!وقت را غنیمت دان آن قدر Ú©Ù‡ بتوانی
ØØ§ØµÙ„ از ØÛŒØ§Øª ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان Ú†Ùˆ من زین جا بگذرم ØØ±Ø§Ù…ت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
Ù…ØØªØ³Ø¨ نمی‌داند این قدر Ú©Ù‡ صوÙÛŒ را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم ÙØ§Ù†ÛŒ
یوس٠عزیزم Ø±ÙØª ای برادران رØÙ…ÛŒ
کز غمش عجب بینم ØØ§Ù„ پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن Ú©Ù‡ نتوان Ú¯ÙØª
با طبیب Ù†Ø§Ù…ØØ±Ù… ØØ§Ù„ درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد
تیز می‌روی جانا ترسمت ÙØ±ÙˆÙ…انی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع Ú©Ù† به Ø§ØØ³Ø§Ù†ÛŒ ØØ§Ùظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو ÙØ§Ø±ØºÛŒ از ما ای نگار سنگین دل
ØØ§Ù„ خود بخواهم Ú¯ÙØª پیش آص٠ثانی
1392/10/07
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی