عباس مهارلوئی
چندی پیش دانشجویی وارد اتاقم شد Ùˆ پایان‌نامه کارشناسی ارشدش را برای داوری روی میزم گذاشت. نام خانوادگی مهارلوئی مرا برد به تخته سیاه کلاس دوم دبیرستان Ú©Ù‡ با شمع روی آن کشیده بودیم Ùˆ وقتی دبیر هندسه اولین Ú¯Ú† را روی تخته کشید Ùˆ سر خورد، این Ù†ÙØ³Ù‡Ø§ÛŒ ÙØ±Ùˆ Ø±ÙØªÙ‡ بود Ú©Ù‡ دیگر بالا نمی‌آمد. یک بار دیگر Ú¯Ú† تن خود را به تخته سایید! گویی خوشش آمده بود. این بار این عباس مهارلویی بود Ú©Ù‡ دو قدم به سمت کلاس جلو آمد Ùˆ Ú¯Ú† را به پشت سر طوری پرتاب کرد Ú©Ù‡ درست روی لبه تخته آرام Ú¯Ø±ÙØª. این ما بودیم Ú©Ù‡ هندسه را تا پایان سال ÙØ¶Ø§ÛŒÛŒ آموختیم Ùˆ هیچ Ú¯Ú†ÛŒ در این کلاس دیگر به تخته ساییده نشد.از او پرسیدم شما دختر آقای مهارلویی هستید؟! در روز Ø¯ÙØ§Ø¹ سرکار خانم مهندس پریا مهارلویی، چند سطری خطاب به یکی از ماندگارترین چهره‌های گرگان Ú©Ù‡ مدال Ùˆ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø± شاگردی‌اش سالهای سال بر سینه‌ام چسبیده است نوشتم. چند روز بعد، نوشته‌ای از او Ø¯Ø±ÛŒØ§ÙØª کردم Ú©Ù‡ با دستانی لرزان نوشته بود Ùˆ بندبند وجودم را لرزاند. از آن قامت Ø¨Ø±Ø§ÙØ±Ø§Ø´ØªÙ‡ Ùˆ ستبر با چهره‌ای روشن Ú©Ù‡ با موهای بس زیبا درهم ÙØ±ÙˆØ±Ùته Ùˆ سبیلی چون پهلوانان Ú©Ù‡ آرزوی دیدن یک لبخند از او را بر دلمان گذاشته بود چیزی نمانده بود جز دستانی لرزان Ú©Ù‡ چونان گذشته توان آن را داشت Ú©Ù‡ شاگردی Ú©ÙˆÚ†Ú© را Ú†Ùˆ بید بلرزاند Ùˆ سراپا به گوش کند.
عطش خواندن بیشتر از مطالب او مرا در اینترنت به مطلبی دیگر با قلم او رساند که چنین نوشته بود:
«ما را نمرده Ú©ÙÙ† نکرده Ùˆ غسل ندهید. ما هنوز زنده‌ایم Ùˆ ØÙ‚ زندگی داریم. یک زندگی سزاوار Ùˆ آبرومند Ùˆ بدون تشویش Ùˆ Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÛŒ. تشویش از مریض شدن Ùˆ مخارج سنگین درمان را بر گرده کشیدن. تشویش از سرگردانی در اوقات ÙØ±Ø§ØºØª Ùˆ آوارگی در خیابانها به خاطر نداشتن جا Ùˆ مکان مناسب برای دور هم جمع شدن. تشویش از ندیده انگاشتن ما در اجتماع به خاطر وضعیت مالی Ùˆ هزاران تشویش دیگر.
طبق هر قانونی Ú©Ù‡ قبول داشته باشید - قانون مقدس اسلام. قانون ادیان الهی دیگر Ùˆ یا قانون بشر ما سالخوردگان باید در Ø±ÙØ§Ù‡ Ùˆ آسایش زندگی کنیم تا دستور الهی برسد Ùˆ به سرمنزل موعود برویم.
و بدانید که عاقبت کار همه همان خواهد بود و منزل آخر همان و بدانید که:
بازنشستگی، آئینه آینده نمای شاغلین
پس آینده خود را در امروز ما بازنشستگان ببینید.»
چندی بعد از دوستی شنیدم Ú©Ù‡ او دستور الهی را Ø¯Ø±ÛŒØ§ÙØª کرده Ùˆ Ø±ÙØªÙ‡ است تا آرام در گوشه‌ای از خاک این مرز Ùˆ بوم Ú©Ù‡ هرگز او Ùˆ بزرگمردانی چون او را از یاد نخواهد برد بیآرامد.
از میهمانان اتاق من با قطعه شعری از استاد مسلم ریاضی به خصوص هندسه تØÙ„یلی Ú©Ù‡ سالهای سال ابهت Ú¯ÙØªØ§Ø±Ø´ØŒ متانت قدمهایش، قاطعیت Ø±ÙØªØ§Ø±Ø´ همیشه ترسی عظیم را چون سایه بر جهل Ùˆ اشتباهات ما اÙکنده داشت، پذیرایی می‌کنم.
دوش بوديم من و ساقي، پيمانه به دست
سرخوش از باده‌ي مينائي، ديوانه و مست
من ز صهباي دو چشمان سياهش مدهوش
او به قصد دل بيمار، كنارم بنشست
«سر ÙØ±Ø§ گوش من آورد Ùˆ به آواز ØØ²ÙŠÙ†
Ú¯ÙØª اي عاشق شوريده‌ي من خوابت هست؟»
پس چه شد آن همه شوريدگي و بيتابي
پس چه شد آن همه پيمان تو در روز الست
Ú¯ÙØªÙ…Ø´ عقل ربودي Ùˆ دلم، اين همه سال
نشدم آگه از آن راز كه در چشم تو هست
من نگون سار به گيسوي تو گشتم زنجير
غم هجران توام، طاقت و ايمان بشكست
بارها خاك رهت سورمه‌ي چشمم كردم
ننمودي تو نظر بر من شوريده ي مست
ع- م خواست كه در عشق تو گردد خاموش
از Ú†Ù‡ رو Ø³ÙØ± غمش در همه Ø¢ÙØ§Ù‚ نشست
Ø±ÙˆØØ´ شاد Ùˆ دعای آنانی Ú©Ù‡ چون من همه زندگی خود را از دعای شب Ùˆ درس Ø³ØØ± بزرگانی چون او دارند بدرقه راهش باد.
1392/09/10
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی