سیب دندان زده - 6
یک ناشناس دیگر:دخترک خندید و تو نمی دانستی
دخترک می دانست
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
دخترم را دیدم
سیب دندان زده Ø§ÙØªØ§Ø¯ به خاک از دستش
غضب آلود نگاهت کردم
دخترم Ø±ÙØª
تو را بغض ربود
لب و دستت باهم، هر دو می لرزیدند
دل من هوری ریخت
من همانجا ماندم، خشکم زد
سال هاست که آن خاطره ی بغض تو تکرار کنان
وقت و بی وقت، گاه و بی گاه، می دهد آزارم
سال هاست که من می بینم، از دور
دخترم خیره به جایی مانده ست
و همینطور در اعماق نگاهش، همچنان منتظر است
و من امروز در این پندارم
که چه می شد آن روز، من در آن باغ پر از سیب نبودم هرگز.
1392/06/08
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی