باید گذاشت Ùˆ گذشت Ùˆ Ø±ÙØª!
بسان رهنوردانی كه در Ø§ÙØ³Ø§Ù†Ù‡ ها Ú¯ÙˆÛŒÙ†Ø¯Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ كولبار زاد ره بر دوش
ÙØ´Ø±Ø¯Ù‡ چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون ÙØ¶Ø§ÛŒ خلوت Ø§ÙØ³Ø§Ù†Ú¯ÛŒ شان راه Ù…ÛŒ پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
ØØ¯ÛŒÙ‚ÛŒ كه Ø´ نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین: راه نوش Ùˆ Ø±Ø§ØØª Ùˆ شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی ÙØ±Ø¬Ø§Ù…
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی كاین Ø³ÙØ± هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ Ù‚ØØ¨Ù‡ ÛŒ بی غم
كه Ù…ÛŒ زد جام شومش را به جام ØØ§Ùظ Ùˆ خیام
Ùˆ Ù…ÛŒ رقصید دست Ø§ÙØ´Ø§Ù† Ùˆ پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
Ùˆ ÙØ±Ø¯Ø§ نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده Ùˆ پر پر به خاك Ø§ÙØªÙ†Ø¯
بهل كاین آسمان پاك
چرا گاه كسانی چون Ù…Ø³ÛŒØ Ùˆ دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من، این غرÙÙ‡ ÛŒ با پرده های تار
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! ... می پرسم كسی اینجاست؟
كسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا كه لبخندی؟
ÙØ´Ø§Ø± گرم دست دوست مانندی؟
Ùˆ Ù…ÛŒ بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، ØØªÛŒ از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول Ùˆ با Ø³ØØ± نزدیك Ùˆ دستش گرم كار مرگ
وز آن سو Ù…ÛŒ رود بیرون، به سوی غرÙÙ‡ ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا ØØ¯ÛŒØ« بنگ Ùˆ اÙیون است - از اعطای درویشی كه Ù…ÛŒ خواند
جهان پیر است Ùˆ بی بنیاد، ازین ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ÙƒØ´ ÙØ±ÛŒØ§Ø¯
وز آنجا Ù…ÛŒ رود بیرون، به سوی جمله ساØÙ„ها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز Ù…ÛŒ پرسد سر اندر غرÙÙ‡ ÛŒ با پرده های تار
كسی اینجاست؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
كه می گویند بمان اینجا؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
كجا؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ رایتی Ø²Ø±Ø¨ÙØª Ùˆ گوید: زود
وزین دستش ÙØªØ§Ø¯Ù‡ مشعلی خاموش Ùˆ نالد دیر
كجا؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كز آن گل كاغذین روید؟
به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
كجا؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با تازيانه‌ی شوم Ùˆ بی‌رØÙ… خشایرشا
زند دیوانه وار، اما نه بر دریا
به گرده ÛŒ من، به رگهای ÙØ³Ø±Ø¯Ù‡ ÛŒ من
به زنده ی تو، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته، ندروده
به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده ست
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی Ø¢ÙØªØ§Ø¨ شاد ØµØØ±Ø§ÛŒÛŒ
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی ÙØ±Ø¬Ø§Ù… بگذاریم!
1391/12/17
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی