کلاغ
مردي Û¸Ûµ ساله با پسر ØªØØµÙŠÙ„ کرده Û´Ûµ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان پدر از ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ø´ پرسيد: اين چيه؟ کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر Ú¯ÙØª: بابا من Ú©Ù‡ همين الان بهتون Ú¯ÙØªÙ…: کلاغه. بعد از مدت کوتاهي پيرمرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد Ùˆ با همان ØØ§Ù„ت Ú¯ÙØª: کلاغه کلاغ! Ùˆ از اتاق بيرون Ø±ÙØª Ùˆ در را Ù…ØÚ©Ù… بست؟!پدر به اتاقش Ø±ÙØª Ùˆ با Ø¯ÙØªØ± خاطراتي قديمي برگشت. ØµÙØÙ‡ اي را باز کرد Ùˆ به پسرش Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ آن را بخواند. در آن ØµÙØÙ‡ اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر Ú©ÙˆÚ†Ú©Ù… Û³ سال دارد Ùˆ روي مبل نشسته است هنگامي Ú©Ù‡ کلاغي روي پنجره نشست پسرم Û²Û³ بار نامش را از من پرسيد Ùˆ من Û²Û³ بار به او Ú¯ÙØªÙ… Ú©Ù‡ نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم Ùˆ به او جواب مي‌دادم Ùˆ به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم Ùˆ در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم.
1387/12/24
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی