ØØ±Ù مردم
کشاورزي بود Ú©Ù‡ تنها ÙŠÚ© اسب براي کشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش ÙØ±Ø§Ø± کرد. همسايه ها به او Ú¯ÙØªÙ†Ø¯: Ú†Ù‡ بد اقبالي!او پاسخ داد: ممکن است
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها Ú¯ÙØªÙ†Ø¯: Ú†Ù‡ خوش شانسي!
او Ú¯ÙØª: ممکن است
پسرش وقتي در ØØ§Ù„ تربيت اسبها بود Ø§ÙØªØ§Ø¯ Ùˆ پايش شکست. همسايه ها Ú¯ÙØªÙ†Ø¯: Ú†Ù‡ Ø§ØªÙØ§Ù‚ ناگواري!
او پاسخ داد: ممکن است
ÙØ±Ø¯Ø§ÙŠ Ø¢Ù† روز Ø§ÙØ±Ø§Ø¯ دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها Ú¯ÙØªÙ†Ø¯: Ú†Ù‡ خوش شانسي!
او Ú¯ÙØª: ممکن است!
و اين داستان همچنان ادامه دارد ... همانطور که زندگي ادامه دارد.
منبع: يادداشتهايي از يک دوست - آنتوني رابينز
خودمونيم خيلي شبيه داستان ملا Ùˆ الاغش بود. آخرش ما Ù†Ùهميديم ما از اين خارجي ها تقليد مي كنيم يا خارجي ها از ما. شايد هم زندگي بشر تو همه جاي دنيا مثل همه Ùˆ ...
1387/04/18
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی