برزخ - 1
بیش از ده سال Ù…ÛŒ گذرد از آن غروب دلگیر روز زمستانی در شهر گرگان. من به همراه دوستى قديمى بودم Ú©Ù‡ در خیابانهای شهر پرسه میزدیم Ùˆ از روزگار Ù…ÛŒ Ú¯ÙØªÛŒÙ… Ú©Ù‡ چگونه چرخ Ù†ÛŒÙ„ÙˆÙØ±ÛŒ را به زیر آوریم. به ÙÙ„Ú©Ù‡ کاخ رسیدیم Ùˆ جلوی اولین تاکسی را Ú¯Ø±ÙØªÛŒÙ…. تاکسی نارنجی رنگ خسته از ساییدن چرخهایش به كنارى ايستاد. هنگام سوار شدن متوجه شدم بر صندلي هاي عقب خانمى در كنار Ùˆ آقايى در وسط نشسته اند كه گويا آقاى Ù‚ معلم كلاس چهارم ابتدائى ام به Ø§ØªÙØ§Ù‚ همسرشان بودند. در كنار آقاى Ù‚ هم جوانى كه ظاهر مناسبى نداشت Ùˆ گويا Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø± اعتياد بود نشسته بود. من Ùˆ دوستم بر صندلى جلو كنار راننده نشستيم كه شايد براي جوانترها عجيب باشد ولي آن روزگاران عادی بود.راننده دنده ها را يك به يك جابجا مى كرد Ùˆ من خواستم عرض ارادت Ùˆ ØÙ‚ارت در برابر معلم سالهاى دور خود كنم، همانی كه روزى عظمت Ùˆ بزرگى اش آنقدر بود كه هنوز خود را در مقابلش پسر بچه اى كوچك مى ديدم. همانى كه آن روزها با قامت بلند Ùˆ موهاى ÙØ± خورده چسبيده بر سرش مرا به ياد معلم كارتون بچه هاى آلپ مى انداخت. تا Ø±ÙØªÙ… سر ØµØØ¨Øª را باز كنم جوانى كه در كنار ايشان نشسته بود از راننده خواست كه تاكسى متوق٠شود. جوان چند قدمى از تاكسى دور نشده بود Ùˆ تاكسى در تراÙيك شاليكوبى هنوز خود را زياد جابجا نكرده بود كه جوان دچار اعتيادى كه چون كشتى بى لنگر ÙƒÚ˜ مى شد Ùˆ Ù…Ú˜ مى شد باز گشت Ùˆ درب عقب تاكسى را باز كرد Ùˆ انگار چيزى را جا گذاشته باشد، از لابلاى تكيه گاه Ùˆ نشيمن صندلى چيزى برداشت Ùˆ در جمعيت پياده رو Ú¯Ù… شد.
تاكسى ØØ±ÙƒØª خود آغاز كرد Ùˆ من Ø±ÙØªÙ… سخن آغاز كنم كه ناگاه همسر آقاى Ù‚ از ايشان پرسيد كي٠پولشان كجاست؟ البته با Ù„ØÙ†Ù‰ زننده كه گويا با كودكان سخن مى گويد. تازه Ùهميديم كه جوانى كه كي٠پول آقاى Ù‚ را به سرقت برده بود، آنقدر ØÙˆØ§Ø³ نداشت كه در همان ÙØ±ØµØª اندك ÙØ±Ø§Ù…وش كرده بود Ùˆ دوباره بازگشته بود تا روزى امروزش را بردارد. او توانسته بود عظمت Ùˆ بزرگى روزگار گذشته ام را مغلوب كند.
ØØ§Ù„ ديگر آن عظمت Ùˆ بزرگى در صندلى عقب تاكسى ÙØ±Ùˆ Ø±ÙØªÙ‡ بود Ùˆ چون گنجشكى زخم خورده هراسان به اطرا٠مى نگريست Ùˆ طعنه ها Ùˆ زخم زبانهاى بى توق٠همسرش را كه انگار با كودكى خطاكار سخن مى Ú¯ÙØª ديگر نمى شنيد.
زبان در كام كشيدم Ùˆ بغضى سنگين را در ØÙ†Ø¬Ø±Ù‡ Ù†Ù‡ÙØªÙ… كه هنوز رهايم نكرده Ùˆ همچنان با من است.
دیگر این ابر بهاری جان باریدن ندارد
این Ú¯ÙÙ„ خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد
اینهمه دیوانگی را با که گویم با که گویم
آبروی Ø±ÙØªÙ‡ ام را در کجا باید بجویم
پیش چشمم چون به نرمی میخرامی میخرامی
در درونم Ù…ÛŒÂنشیند شوکران تلخ کامی
نام تو چون قصه هر شب Ù…ÛŒÂنشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من
روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من
ای نهال ٠سبز تازه
ÙØµÙ„ بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بیقرار و
زارو بیمارم تو کردی تو
â€â€ŽØ§ÛŒ دریغا ای دریغا
از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد
پیش رویم زندگانی
با خودت این نیمه جان را
این دل بی آشیان را
تا کجاها تا کجاها
میکشانی میکشانی
ای نهال سبز تازه
ÙØµÙ„ بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بیقرار و
زارو بیمارم تو کردی تو
طاقت ماندن ندارم
آه ای دنیا Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ùظ
میروم تنهای تنها
ای Ú¯ÙÙ„ زیبا Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ùظ
به گمانم آقاى Ù‚ در برزخ نبود Ùˆ نخواستم با معرÙÙ‰ خود به خاطرشان آورم آن عظمت Ùˆ بزرگيشان را كه اگر چنين مى كردم ايشان به برزخى كه ØØªÙ…ا روزى از آن گذر كرده اند باز مى گشتند Ùˆ بغض گلوى ايشان را نيز مى ÙØ´Ø±Ø¯.
Ù¾.Ù†: شعر از ØØ³ÙŠÙ† ØµÙØ§
1396/03/31
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی